184 [ بر سر كوى عشق بازاريست ]
ح
بر سر كوى عشق بازاريست * كه رخى همچو زر به ديناريست
دل پرخون بسى بدست آيد * زانكه قصّاب كوچه دلداريست
نخرد هيچكس دلى بجوى * بنگر اى خواجه كاين چه بازاريست
بر سر چارسوى خطّه عشق * رو به هر سو كه آورى داريست
سر كه هست از براى پاىانداز * بر سر دوش عاشقان باريست
يوسف مصر را بجان عزيز * بر سر هر رهى خريداريست
زلف را گر سرت نهد بر پاى * برمكش زانكه او سيهكاريست
غمزه را پند ده كه غمّازيست * طرّه را بند نه كه طرّاريست
آنكه خواجو ازو پريشانست * زلف آشفته كار عيّاريست
185 [ ترا كه طرّهء مشكين و خط زنگاريست ]
ح
ترا كه طرّهء مشكين و خط زنگاريست * چه غم ز چهرهء زرد و سرشك گلناريست
فغان ز مردم چشمت كه خون جانم ريخت * چه مردميست كه در عين مردمآزاريست
از آن دو چشم تواناى ناتوان عجبست * كه خون خستهدلانش غذاى بيماريست
بيا كه در غم هجر تو كار ديدهء من * ز شوق لعل روان بر قدت گهرباريست
ندانم اين نفس روحبخش جانپرور * نسيم زلف تو يا بوى مشك تاتاريست
شنيدهام كه ز زر كارها چو زر گردد * مرا چو زر نبود چاره ناله و زاريست
بحضرتى كه شهان را مجال گفتن نيست * چه جاى زارى سرگشتگان بازاريست
مده بدست سر زلف دوست خواجو دل * كه كار سنبل هندوى او سيهكاريست
چنين كه طرهء او را شكسته مىبينى * به زير هر سر مويش هزار طرّاريست
186 [ جان من جان مرا چون ضرر از بيماريست ]
ح
جان من جان مرا چون ضرر از بيماريست * نظرى كن كه بجانم خطر از بيماريست
حال من نرگس بيمار تو داند ز آن رو * كه در او همچو دل من اثر از بيماريست
هر طبيبى كه علاج دل بيمار كند * تو مپندار كه او را خبر از بيماريست