بيا كه جان عزيزم فداى لعل لبت * كه با لب تو دلم را محبّتى جانيست
تو شاه كشور حسنى و حاجبت ابرو * ولى خموش كه بس حاجبى به پيشانيست
چنين كه مىكند از قامت تو آزادى * كمينه بنده قدّ تو سرو بستانيست
مپوش چهره كه از طلعت تو خواجو را * غرض مطالعهء سرّ صُنع يزدانيست
191 [ زلف هندوى تو در تابست و ما را تاب نيست ]
ش
زلف هندوى تو در تابست و ما را تاب نيست * چشم جادوى تو در خوابست و ما را خواب نيست
با لبت گر باده لاف جانفزائى مىزند * پيش ما روشن شد اين ساعت كه او را آب نيست
نرگست در طاق ابرو از چه خفتد بىخبر * زانكه جاى خواب مستان گوشهء محراب نيست
ساكن كوى خرابات مغان خواهم شدن * كز در مسجد مرا امّيد فتح الباب نيست
خاك ره بر من شرف دارد اگر مست و خراب * بر در ميخانه خفتن خوشتر از سنجاب نيست
پيش رويش ز آتش دل سوختم پروانهوار * زانكه شمعى چون رخش در مجلس اصحاب نيست
گفتمش كآخر دل گم گشتهام را بازده * گفت بارى اين بضاعت در جهان ناياب نيست
روضهء رضوان بدان صورت كه وصفش خواندهاى * چون بمعنى بنگرى جز منزل احباب نيست
اى كه خواجو را ز تاب آتش غم سوختى * اين همه آتش چه افروزى كه او را تاب نيست
192 [ بدايت غم عشّاق را نهايت نيست ]
ش
بدايت غم عشّاق را نهايت نيست * نهايت ره مشتاق را بدايت نيست
سخن بگوى كه پيش لب شكربارت * حديث شكّر شيرين بجز حكايت نيست