راستى را بندهء شمشاد بالاى توام * ورنه من آزادم از هر سرو بستانى كه هست
لشكر عشق توام تا خيمه زد در ملك دل * كس درو منزل نمىسازد ز ويرانى كه هست
چون شود ياقوت لؤلؤپرورت گوهرفشان * آب گردد از حيا هر گوهر كانى كه هست
هندوى آتشپرست كافر زلفت مقيم * خون خلقى مىخورد از نامسلمانى كه هست
در دلت مهر از چه رو جويم چو مىدانم كه چيست * بنده را بيدل چرا گوئى چو مىدانى كه هست
ناشنيده از كمال حسن ليلى شمهاى * عيب مجنون مىكند دانا ز نادانى كه هست
چشم خواجو چون شود دور از رخت گوهرفشان * اوفتد خون در دل هر لعل رمّانى كه هست
روح را در حالت آرد چون شود دستانسراى * بلبل بستان طبعش از خوشالحانى كه هست
180 [ اى كه از دفتر حسنت مه تابان بابيست ]
ح
اى كه از دفتر حسنت مه تابان بابيست * آتش روى تو در عين لطافت آبيست
نيست در دور خطت دور تسلسل باطل * كه خط سبز تو از دور تسلسل بابيست
تا شد ابروى كژت فتنهء هر گوشهنشين * اى بسا فتنه كه در گوشهء هر محرابيست
زلف هندوى توام دوش بخواب آمده بود * بس پريشانم ازين رانك پريشان خوابيست
پرتو روى چو ماه تو در آن زلف سياه * راستى را چه شب تيره و خوش مهتابيست
آنك گويد كه عنّاب نشاند خون را * بىتو هر قطرهاى از خون دلم عنابيست
آفتابيست كه از اوج شرف مىتابد * يا بت ماست كه در هر خم زلفش تابيست
من ازين در نروم زانكه به هر باب كه هست * پيش خواجو درش از روضه رضوان بابيست
181 [ از روضهء نعيم جمالش روايتيست ]
ح
از روضهء نعيم جمالش روايتيست * و آشوب چين زلف تو در هر ولايتيست
گويند بر رخ تو جنايت بُود نظر * ليكن نظر به غير تو كردن جنايتيست
فرهاد را چو از لب شيرين گزير نيست * در گوش او ملامت دشمن حكايتيست
گفتم كه چيست آن خط مشكين بر آفتاب * گفتا بسان روى من از حسن آيتيست
ارباب عقل گرچه نظر نهى كردهاند * ليكن ز جان صبور شدن تا بهغايتيست
آمد كنون بدايت عمرم به منتها * ليكن گمان مبر كه غمش را نهايتيست
گفتم مرا بكشت غمت گفت زينهار * خواجو خموش باش كه اين خود عنايتيست