همچو گوى ار زانكه سرگردان چوگان گشتهاى * سر بنه چون در سر چوگان هواى زخم گوست
كاشكى از خاك كويش من غبارى بودمى * كآنكه او را آبروئى هست پيشش خاك كوست
چشمهء جانبخش خضرست آنكه آبش جانفزاست * روضهء بستان خلدست اينكه بادش مشكبوست
چون صبا حال پريشانى زلفت شرح داد * هيچ مىدانى كز آن ساعت دلم دربند اوست
با تو خواجو را برون از عشق چيزى ديگرست * ورنه در هر گوشه ماهى سروقد لالهروست
178 [ عنبرست آن دام دل يا زلف عنبرساى دوست ]
ح
عنبرست آن دام دل يا زلف عنبرساى دوست * شكّرست آن كام جان يا لعل شكرخاى دوست
پرتو مهرست يا مهر رخ زيباى يار * قامت سروست يا سرو قد رعناى دوست
آيت حسنست يا توقيع ملك دلبرى * يا به خون ما خطى يا خطّ مشكآساى دوست
عكس پروينست يا قنديل مه يا شمع مهر * يا چراغ زهره يا روى جهانآراى دوست
مار ضحّاكست يا شب يا طناب چنبرى * يا نقاب عنبرى يا جعد مهفرساى دوست
چشمهء نوشست يا كان نمك يا جام مى * يا زلال خضر يا مرجان جانافزاى دوست
آهوى مستست يا جزع يمن يا عين سحر * يا فريب عقل و دين يا نرگس شهلاى دوست
شاخ شمشادست يا سرو سهى يا نارون * يا صنوبر يا بلاى خلق يا بالاى دوست
قامت خواجوست يا قوس قزح يا برج قوس * يا هلال عيد يا ابروى چون طغراى دوست
بزم دستورست يا بتخانه چين يا چمن * يا ارم يا جنّت فردوس يا مأواى دوست
179 [ اى فداى قامتت هر سرو بستانى كه هست ]
س
اى فداى قامتت هر سرو بستانى كه هست * در حيا از چشم من هر ابر نيسانى كه هست
باز داده خط به خون وز شرمسارى گشته آب * جام ياقوت ترا هر راح ريحانى كه هست
نرگس سرمست مخمور تو بيمارست از آن * سر درافكندست زلفت از پريشانى كه هست
خاتم لعل ترا چون شد مسخّر ملك جم * صيد زلفت گشت هر ديو سليمانى كه هست