173 [ زلف ليلىصفتت دام دل مجنونست ]
ح
زلف ليلىصفتت دام دل مجنونست * عقل بر دانهء خال سيهت مفتونست
تا خيال لب و دندان تو در چشم منست * مردم چشم من از لعل و گهر قارونست
پيش لؤلئى سرشكم ز حيا آب شود * درّ ناسفته كه در جوف صدف مكنونست
عاقل آنست كه منكر نشود مجنون را * كآنكه نظّارهء ليلى نكند مجنونست
خون شد از رشك خطت نافهء آهوى ختا * گرچه در اصل طبيعت چو ببينى خونست
عقل را كنه جمالت متصوِّر نشود * زانكه حسن تو ز ادراك خرد بيرونست
مىپرستان اگر از جام صبوحى مستند * مستى ما همه زان چشم خوش ميگونست
تا جدا ماندهام از روى تو هرگز گفتى * كان جگر خستهء دلسوخته حالش چونست
رحمتى كن كه ز شور شكرت خواجو را * سينه آتشكده و ديده ز غم جيحونست
174 [ آن ترك پريچهره مگر لعبت چينست ]
ح
آن ترك پريچهره مگر لعبت چينست * يا ماه شب چارده بر روى زمينست
در ابر سيه شعشعهء بدر منيرست * يا درشكن كاكل او نور جبينست
آن ماه تمامست كه بر گوشه بامست * يا شاه سپهرست كه بر چرخ برينست
گويند كه زيباست بهغايت مه نخشب * ليكن نتوان گفت كه زيباتر از اينست
آن لعل گهرپوش مگر چشمهء نوشست * يا درج عقيقست كه بر دُرِّ ثمينست
هرچند نمك چون شكرت شور جهانيست * ليكن لب لعلت نمكى بس شكرينست
اين نكهت مشكين نفس باد بهارست * يا چين سر زلف تو يا نافهء چينست
بالاى بلندت كه ازو كار تو بالاست * بالاش نگويم كه بلاى دل و دينست
خواجو اگرش تيغ زنى روى نپيچد * زيرا كه تو سلطانى و او ملك يمينست
175 [ آن حور ماهچهره كه رضوان غلام اوست ]
ح
آن حور ماهچهره كه رضوان غلام اوست * جنّت فراز سرو قيامت قيام اوست
گر زانكه مشك ناب ز چين مىشود پديد * صد چين در آن دو سلسلهء مشكفام اوست
مقبل كسى كش او بغلامى كند قبول * اى من غلام دولت آن كو غلام اوست