عامى چو من به حضرت سلطان كجا رسد * ليكن اميد بنده بانعام عام اوست
پروانه گر چو شمع بسوزد عجب مدار * كان سوختن ز پختن سوداى خام اوست
مشتاق را به كعبه عبادت حلال نيست * الّا بكوى دوست كه بيت الحرام اوست
وحشى ببوى دانه به دام اوفتد و ليك * خرّم دلى كه دانه خال تو دام اوست
هركو كند به ماه تمامت مشابهت * اين روشنست كز نظر ناتمام اوست
خواجو به ترك نام نكو گفت و ننگ داشت * از ننگ و نام اگرچه كه ننگم ز نام اوست
176 [ گر سر درآورد سرم آنجا كه پاى اوست ]
س
گر سر درآورد سرم آنجا كه پاى اوست * ور سر كشد تنعّم من در جفاى اوست
گر مىبرد به بندگى و مىكشد ببند * آنست راى اهل مودّت كه راى اوست
هرچند دورم از رخ او همچو چشم بد * پيوسته حرز بازوى جانم دعاى اوست
هيچم بدست نيست كه در پايش افكنم * الّا سرى كه پيشكش خاك پاى اوست
گر مدعاى كشتهء شاهد شهادتست * دعوى چه حاجتست كه شاهد گواى اوست
از هرچه بر صحايف عالم مصوّرست * حيرت در آن شمايل حيرتفزاى اوست
تا ديده ديده است رخ دلرباى او * دل در بلاى ديده و جان در بلاى اوست
در هر زبان كه مىشنوم گفتگوى ماست * در هر طرف كه مىشنوم ماجراى اوست
خواجو كسى كه مالك ملك قناعتست * شاه جهان بعالم معنى گداى اوست
177 [ من بقول دشمنان هرگز نگيرم ترك دوست ]
س
من بقول دشمنان هرگز نگيرم ترك دوست * كز نكورويان اگر بد در وجود آيد نكوست
گر عرب را گفتگوئى هست با ما در ميان * حال ليلى گو كه مجنون همچنان در جستجوست
چون عروس بوستان از چهره بگشايد نقاب * بلبل از وصف گل سورى نگويد هرزهگوست
گرچه جانان دوست دارد دشمنى با دوستان * دشمن جان خودست آنكس كه برگردد ز دوست