هركه كرد از در ميخانه گشادى حاصل * چون تواند دل سودازده در تقوى بست
من اگر توبه شكستم مكن انكارم از آنك * خودپرستى نكند هركه بوده بادهپرست
گر به پيرى هدف ناوك خلقى گشتم * چه توان كرد كه تير خردم رفت از شست
مستم آن دم كه بميرم بسر خاك بريد * تا سر از خاك برآرم به قيامت سرمست
كس ازين قيد بتدبير نرفتست برون * زانكه از چنبر تقدير نمىشايد جست
مست و مدهوش برندش ز لحد بر عرصات * هركه شد همقدح بادهگساران الست
جانفشانان كه چو شمع از سرسر برخيزند * يكنفس بىمى نوشين نتوانند نشست
همچو ابروى بتان صيد كند خاطر خلق * آنكه نشكيبدش از صحبت مستان پيوست
گر شود بزمگهت عالم بالا خواجو * تو مپندار كه بالاتر ازين كارى هست
160 [ سحرگه ماه عقرب زلف من مست ]
ح
سحرگه ماه عقرب زلف من مست * درآمد همچو شمعى شمع در دست
دو پيكر عقربش را زهره در بُرج * كمانكش جادوش را تير در شست
شبش مه منزل و ماهش قصبپوش * سهى سروش بلند و سنبلش پست
بلالش خازن فردوس جاويد * هلالش حاجب خورشيد پيوست
نقاب عنبرى از چهره بگشود * طناب چنبرى بر مشترى بست
بفندق ضيمران را تاب در داد * به عشوه گوشهء بادام بشكست
سرشك از آرزوى خاكبوسش * روان از منظر چشمم برون جست
به لابه گفتمش بنشين كه خواجو * زمانى از تو خالى نيست تا هست
فغان از جمع چون بنشست برخاست * چراغ صبح چون برخاست بنشست
161 [ ديشب درآمد از درم آن ماه چهره مست ]
ح
ديشب درآمد از درم آن ماه چهره مست * مانند دستهء گل و گلدستهاى بدست
خطّش نبات و پستهء شكّرشكن شكر * سروش بلند و سنبل پرتاب و پيچ مست
زلف سياه سركش هندوش داده عرض * در چين هزار كافر زنگى بُتپرست
از ديده محو كرد مرا هرچه هست و نيست * سوداى آن عقيق گهرپوش نيست هست
دربست راه عقل چو آن بُت قبا گشود * بگشود كار حسن چو آن مه كمر ببست