دوستان گويند خواجو صبر كن * چون كنم كز جان صبورى مشكلست
157 [ اى من ز دو چشم نيممستت مست ]
ح
اى من ز دو چشم نيممستت مست * وز دست تو رفته عقل و دين از دست
بنشين كه نسيم صبحدم برخاست * برخيز كه نوبت سحر بنشست
با روى تو رونق قمر گُم شد * وز لعل تو قيمت شكر بشكست
گوئى در فتنه و بلا بگشود * نقّاش ازل كه نقش رويت بست
برداشت دل شكسته از من دل * و اندر سر زلف دلكشست پيوست
از لعل تو يكزمان شكيبم نيست * بىباده كجا قرار گيرد مست
در عشق تو ز آب ديده خواجو را * آخر بر هركس آبروئى هست
158 [ ترا كه موى ميان هم وجود و هم عدمست ]
ح
ترا كه موى ميان هم وجود و هم عدمست * دو زلف افعى ضحاك و چهره جام جمست
به تيرگى شده آشفتهتر حقيقت شرع * سواد زلف تو گوئى كه راى بوالحكمست
ز دور چرخ شبى اين سؤال مىكردم * كه از زمانه مرا خود نصيب جمله غمست
بطيره گفت نبينى سپهر كاسه مثال * ز بهر خوردن خون تو جمله تن شكمست
گر آبروى نه در خاك كوش مىطلبند * چو زلف يار قد عاشقان چرا بخمست
دلم به غمزه و ابروى او بمكتب عشق * اميدوار چو طفلان بنون و القلمست
ز شام زلف سيه چون نمود طلعت صبح * زمانه گفت كه اى عاشقان سپيدهدمست
مجال نطق ندارم چرا كه بيش از پيش * ميان لاغر او در كنار كم ز كمست
ز لعل او شكرى التماس مىكردم * كه مدتى است كه جانم مقيّد المست
جواب داد كه بر هيچ دل منه خواجو * كه چون ميان دهنم را وجود در عدمست
159 [ دوش پيرى ز خرابات برون آمد مست ]
ش
دوش پيرى ز خرابات برون آمد مست * دست در دست جوانان و صراحى در دست
گفت عيبم مكن اى خواجه كه ترسابچهئى * توبهء من چو سر زلف چليپا بشكست