ميانش يكسر مو در ميان نيست * و ليكن يك سر مويش دهانست
شنيدم كان صنم با ما چنان نيست * و ليكن چون نظر كردم چنانست
ز چشمش چشم پوشش چون توان داشت * كه يكچندست كوهم ناتوانست
بيا آن آب آتشرنگ در ده * كه گر خود آتشست آتش نشانست
بدان ماند كه خونش مىدواند * بدينسان كز پيت اشكم روانست
چو مرغى زيرك آمد جان خواجو * كه او را دام زلفت آشيانست
167 [ ياقوت روانبخش تو تا قوت روانست ]
ح
ياقوت روانبخش تو تا قوت روانست * چشمم ز غمت چشمهء ياقوت روانست
آن موى ميان تو كه سازد كمر از موى * موئى به ميان آمده يا موى ميانست
در موى ميانت سخنى نيست كه خود نيست * ليكن سخن ار هست در آن پسته دهانست
تا پشت كمان مىشكند ابروى شوخت * پيوسته ز ابروى تو پشتم چو كمانست
با ما به شكرخنده درآ زانكه يقينم * كز پستهء تنگ تو يقينم به گمانست
گفتند كه آن جان جهان با تو چنان نيست * گوئى كه چنانست كه با ما نه چنانست
پنداشت كه ما را غم جانست و ليكن * ما در غم آنيم كه او در غم آنست
عمرى به تمنّاى رخش مىگذرانيم * در محنت و غم گرچه كه دنيا گذرانست
در كنج صوامع مطلب منزل خواجو * كو معتكف كوى خرابات مغانست
168 [ گفتم كه چرا صورتت از ديده نهانست ]
ح
گفتم كه چرا صورتت از ديده نهانست * گفتا كه پرى را چكنم رسم چنانست
گفتم كه نقاب از رخ دلخواه برافكن * گفتا مگرت آرزوى ديدن جانست
گفتم همه هيچست اميدم ز كنارت * گفتا كه ترا نيز مگر ميل ميانست
گفتم كه جهان بر من دلتنگ چه تنگست * گفتا كه مرا همچو دلت تنك دهانست
گفتم كه بگو تا بدهم جان گرامى * گفتا كه ترا خود ز جهان نقد همانست
گفتم كه بيا تا كه روان بر تو فشانم * گفتا كه گدا بين كه چه فرمانش روانست
گفتم كه چنانم كه مپرس از غم عشقت * گفتا كه مرا با تو ارادت نه چنانست
گفتم كه ره كعبه به ميخانه كدامست * گفتا خمش اين كوى خرابات مغانست