164 [ آن جوهر جانست كه در گوهر كانست ]
س
آن جوهر جانست كه در گوهر كانست * يا مى كه درو خاصيّت جوهر جانست
ياقوت روان در لب ياقوتى جامست * يا چشم قدح چشمهء ياقوت روانست
زينپس من و ميخانه كه در مذهب عشّاق * خاك در خمخانه به از خانهء خانست
در جام عقيقين فكن اى لعبت ساقى * لعلى كه ازو خون جگر در دل كانست
يك شربت از آن لعل مفرّح به من آور * كز فرط حرارت دل من در خفقانست
ما غافل و آن عمر گرامى شده از دست * افسوس ز عمرى كه به غفلت گذرانست
هر كش غم آن نادره دور زمان كشت * او را چه غم از حادثهء دور زمانست
در روى تو بيرون ز نكوئى صفتى نيست * كآنست كه دلها همه سرگشتهء آنست
خواجو سخن يار چه گوئى بر اغيار * خاموش كه شمع آفت جانش ز زبانست
165 [ دلم با مردم چشمت چنانست ]
ح
دلم با مردم چشمت چنانست * كه پندارى كه خونشان در ميانست
خطت سرنامهء عنوان حسنست * رخت گلدستهء بستان جانست
شبت مهپوش و ماهت شب نقابست * گلت خود روى و رويت گلستانست
گلستان رخت در دلستانى * بهشتى بر سر سرو روانست
چرا خورشيد روزافروز رويت * نهان در چين شبگون سايبانست
كمانداران چشم دلكشت را * خدنگ غمزه دايم در كمانست
بساز آخر زمانى با ضعيفان * كه حسنت فتنه آخر زمانست
چرا خفتست چشم نيممستت * ز مخمورى تو گوئى ناتوانست
ز زلفت موبهمو خواجو نشان داد * از آن انفاس او عنبرفشانست
166 [ مرا ياقوت او قوت روانست ]
ح
مرا ياقوت او قوت روانست * ولى اشكم چو ياقوت روانست
رخش ماهست يا خورشيد شبپوش * خطش طوطيست يا هندوستانست
صبا از طرّهاش عنبر نسيمست * نسيم از سنبلش عنبرفشانست