در مشگ مىفكند بفندق شكنج و تاب * وز ناز و عشوه گوشهء بادام مىشكست
پر كرد جامى از مى گلگون و دركشيد * وانگه ببست بند بغلطان و برنشست
گفتم زكات لعل دُرافشان نمىدهى * ياقوت روحپرور شيرين به دُر بخست
گفتم ز پيش تير تو خواجو كجا جهد * گفتا ز نوك ناوك ما هيچكس نرست
162 [ اگرچه بلبل طبعم هزاردستانست ]
ش
اگرچه بلبل طبعم هزاردستانست * حديث من گل صدبرگ گلشن جانست
ز بيم چنگل شاهين جان شكار فراق * دلم چو مرغ چمن روز و شب در افغانست
چو تاب زلف عروسان حجله خانهء طبع * روان خستهام از دست دل پريشانست
چو از سر قلمم برگذشت آب سياه * سفينه ساز و مينديش ازينكه طوفانست
كسى كه ملكت جم پيش همّتش با دست * اگر نظر به حقيقت كنى سليمانست
دواى دل ز دواخانهء محبت جوى * كه نزد اهل مودّت وراى درمانست
دل خراب من از عشق كى شود خالى * چرا كه جايگه گنج كُنج ويرانست
چو چشمهء خضر ار شعر من روانافزاست * عجب مدار كه آن عين آب حيوانست
ورش بمصر چو يوسف عزيز مىدارند * غريب نيست كه او رنگ ماه كنعانست
نه هركه تيغ زبان مىكشد جهانگيرست * نه هركه لاف سخن مىزند سخندانست
اگر ز عالم صورت گذشتهاى خواجو * بگير ملكت معنى كه مملكت آنست
163 [ نظرى كن اگرت خاطر درويشانست ]
ح
نظرى كن اگرت خاطر درويشانست * كه جمال تو ز حسن نظر ايشانست
روى ازين بندهء بيچارهء درويش متاب * زانكه سلطان جهان بندهء درويشانست
پند خويشان نكنم گوش كه بىخويشتنم * آشنايان غمت را چه غم از خويشانست
بده آن بادهء نوشين كه ندارم سر خويش * كآنكه از خويش كند بىخبرم خويش آنست
حاصل از عمر بجز وصل نكورويان نيست * ليكن انديشه ز تشويش بدانديشانست
نكنم تركش اگر زانكه به تيرم بزند * خنك آن صيد كه قربان جفاكيشانست
مرهمى بر دل خواجو كه نهد زانكه طبيب * فارغ از درد دل خستهء دلريشانست