باده مىنوشم و خون از جگرم مىجوشد * زانكه بىلعل توام باده نوشين نيشست
عاشق انديشهء دورى نتواند كردن * دوربينى صفت عاقل دورانديشست
گر مراد دل درويش برآرى چه شود * زانكه سلطان بر صاحبنظران درويشست
آشنايان همه بيگانه شدند از خواجو * ليكن او را همه اين محنت و درد از خويشست
148 [ بهار روى تو بازار مشترى بشكست ]
ح
بهار روى تو بازار مشترى بشكست * فريب چشم تو ناموس سامرى بشكست
رخ تو پردهء ديباى ششترى بدريد * لب تو نامزد قند عسكرى بشكست
قد تو هوش جهانى به چابكى بربود * خط تو توبهء خلقى به دلبرى بشكست
چو حسن روى تو آوازه در جهان افكند * دل فرشته و هنگامهء پرى بشكست
چو شام زلف تو مشاطه از قمر برداشت * رخ تو رونق خورشيد خاورى بشكست
دلم به بتكده مىرفت پيش ازين ليكن * خليل ما همه بتهاى آزرى بشكست
چو برگ نسترن از شاخ ضميران بنمود * به عشوه گوشهء بادام عبهرى بشكست
ببرد گوى ز مهطلعتان دور قمر * چو بر قمر سر چوگان عنبرى بشكست
بنوك ناوك آه سحرگهى خواجو * طلسم گنبد نه طاق چنبرى بشكست
ز به سكه مىكند از ديده سيمپالائى * به چهره قيمت بازار زرگرى بشكست
149 [ اى بر عذار مهوشت آن زلف پرشكست ]
س
اى بر عذار مهوشت آن زلف پرشكست * چون زنگيى گرفته به شب مشعلى بدست
وى طاق آسمانى محراب ابرويت * پيوسته گشته خوابگه جادوان مست
همچون بلال بر لب كوثر نشسته است * خال لب تو گرچه سياهيست بتپرست
بنشستى و فغان ز دل ريش من بخاست * قامت بلند و دستهء ريحان تازه پست
مشنو كه از تو هست گزيرم چرا كه نيست * يا نيست از تو محنت و رنجم چرا كه هست
سروى به راستى چو تو از بوستان نخاست * برخاستى و نيش غمم در جگر نشست
صد دل شكار آهوى صيّاد شيرگير * صد جان اسير عنبر عنبرفشان مست
مخمور سر ز خاك برآرد بروز حشر * مستى كه گشت بىخبر از بادهء الست
نگشاد چشم دولت خواجو به هيچروى * تا دل بر آن كمند گره در گره نبست