145 [ بوقت صبح چو آن سرو سيمتن بنشست ]
ش
بوقت صبح چو آن سرو سيمتن بنشست * ز رشك طلعت او شمع انجمن بنشست
فشاند سنبل و چون گل ز غنچه رخ بنمود * كشيد قامت و چون سرو در چمن بنشست
ز برگ لالهء سيراب و شاخ شمشادش * بريخت آب گل و باد نارون بنشست
نشست و مشعله از جان بيدلان برخاست * برفت و مشعلهء عمر مرد و زن بنشست
بگوى كان مگس عنبرين ببوى نبات * چرا بر آن لب لعل شكرشكن بنشست
چه خيزدار بنشينى كه تا تو خاستهئى * كسى نديد كه يكدم خروش من بنشست
مگر به روى تو بينم جهان كنون كه مرا * چراغ اين دل تاريك ممتحن بنشست
خبر بريد به خسرو كه در ره شيرين * غبار هستى فرهاد كوهكن بنشست
ز خانه هيچ نخيزد سفر گزين خواجو * كه شمع دل بنشاند آنكه در وطن بنشست
146 [ بيش ازين بىهمدمى در خانه نتوانم نشست ]
ش
بيش ازين بىهمدمى در خانه نتوانم نشست * بر اميد گنج در ويرانه نتوانم نشست
در ازل چون با مى و ميخانه پيمان بستهام * تا ابد بىباده و پيمانه نتوانم نشست
اى كه افسونم دهى كز مار زلفش سر مپيچ * بر سر آتش بدين افسانه نتوانم نشست
مرغ جان را تا نسوزد ز آتش دل بالوپر * پيش روى شمع چون پروانه نتوانم نشست
در چنين دامى كه نتوان داشت اوميد خلاص * روز و شب در آرزوى دانه نتوانم نشست
من كه در زنجيرم از سوداى زلف دلبران * بىپريروئى چنين ديوانه نتوانم نشست
آتش عشقش دلم را زنده مىدارد چو شمع * ورنه زينسان مردهدل در خانه نتوانم نشست
يكنفس بىاشك مىخواهم كه بنشينم و ليك * در ميان بحر بىدُردانه نتوانم نشست
اهل دل گويند خواجو از سر جان برمخيز * چون نخيزم زانكه بىجانانه نتوانم نشست
147 [ خطر باديهء عشق تو بيش از پيشست ]
س
خطر باديهء عشق تو بيش از پيشست * اين چه دامست كه دور از تو مرا در پيشست
اى كه درمان جگرسوختگان مىسازى * مرهمى بر دل ما نه كه بهغايت ريشست
ديده هرچند بر آتش زند آبم ليكن * حدّت آتش سوداى تو از حد بيشست