92 [ گرت چو مورچه گرد شكر برآمده است ]
س
گرت چو مورچه گرد شكر برآمده است * تو خوش برآى كه با جان برابر آمده است
بنوش لعل روان چون زمرّد سبزت * نگين خاتم ياقوت احمر آمده است
بگرد چشمهء نوش تو سبزه گر بدميد * ترش مشو كه نبات از شكر برآمده است
ز خطّ سبز تو نسخم خوش آمدى و كنون * خط غبار تو خود زان نكوتر آمده است
تو خوش درآ و مشو در خط از من مسكين * كه خط بگرد عذار تو خوش درآمده است
شه حبش كه ز سرحدّ شام بيرون راند * كنون به تاختن ملك خاور آمده است
ز سهم ناوك تركان غمزهات گوئى * كه هندوئيست كه نزد زرهگر آمده است
كند بسنبل گردنكشت زمانه خطاب * كه خادمىّ تو در شان عنبر آمده است
ميان مشك و خطت فرق نيست يك سر موى * و ليك موى تو از مشك بر سر آمده است
گمان مبر كه برفت آب لعلت از خط سبز * كه لعل را خط پيروزه زيور آمده است
بيا به ديدهء خواجو نگر كه خط سياه * بگرد روى چو ماهت چه درخور آمده است
93 [ چو سرچشمهء چشم من ديده است ]
س
چو سرچشمهء چشم من ديده است * لب غنچه بر چشمه خنديده است
بدان وجهم از ديده خون مىرود * كه از روى خوب تو ببريده است
چرا كينهورزى كنون با كسى * كه مهر تو پيش از تو ورزيده است
نهان كى كند خامه رازم كه او * تراشيدهء ناتراشيده است
مرا غيرت آيد كه مكتوب تو * چنين در حديث تو پيچيده است
اگر جور بر ما پسندى رواست * پسند تو ما را پسنديده است
از آن از لب خويشتن در خطم * كه خطّت به حكم كه بوسيده است
قلم را قدم زان قلم كردهام * كه بر گرد نام تو گرديده است
دريغ از خيالت كه شب تا بروز * مرا مونس مردم ديده است
چو نام تو در نامه بيند دبير * به چشم بصيرت ترا ديده است
از آن چشم خواجو گهربار شد * كه خطّ تو بر ديده ماليده است