گر تو زان حور پريچهره جدائى خواجو * تو مپندار كه او يك سر موى از تو جداست
87 [ گر از جور جانان ننالى رواست ]
ح
گر از جور جانان ننالى رواست * كه دردى كه از دوست باشد دواست
چه بويست كآرام دل مىبرد * مگر بوى زلف دلارام ماست
عجب دارم از جعد مشكين او * كه با اوست دايم پريشان چراست
نه تنها به دامش نهم پايبند * بهر تار مويش دلى مبتلاست
تو گوئى كه صد فتنه بيدار شد * چو جادويش از خواب مستى بخاست
بتابيش ازين قصد آزار من * مكن زانك هر نيك و بد را جزاست
گدائى چو خواجو چه قدرش بود * كه در خيل خوبان سليمان گداست
88 [ شامش از صبح فروزنده درآويخته است ]
س
شامش از صبح فروزنده درآويخته است * شبش از چشمهء خورشيد برانگيخته است
گوئيا آنك گلستان رخش مىآراست * سنبل افشانده و بر برگ سمن ريخته است
يا نه مشاطه ز بىخويشتنى گرد عبير * گرد آئينه چينش به خطا بيخته است
تا چه ديدست كه آن سنبل گلفرسا را * دستها بسته و از سرو درآويخته است
نتوان در خم ابروى سياهش پيوست * آنك پيوند من سوخته بگسيخته است
تا زدى در دل من خيمه باقبال غمت * شادى از جان من غمزده بگريخته است
جان خواجو ز غبار قدمت خالى نيست * زانك با خاك سر كوت برآميخته است
89 [ شوريدهايست زلف تو كز بند جسته است ]
س
شوريدهايست زلف تو كز بند جسته است * خطّ تو آن نبات كه از قند رسته است
آن هندوى سيه كه تواش بند كردهاى * بسيار قلب صفشكنان كو شكسته است
گر زانك روى و موى تو آشوب عالمست * ما را شبى مبارك و روزى خجسته است
هرچند نيست با كمرت هيچ در ميان * خود را به زر نگر كه چنان بر تو بسته است
با من مكن به پستهء شيرين مضايقت * آخر نه شهر جمله پر از قند و پسته است