دانى كه بر عذار تو خال سياه چيست * زاغى كه بر كنارهء باغى نشسته است
من چون ز دام عشق رهائى طلب كنم * كآنكس كه خسته است بتيغ تو رسته است
گفتم كه چشم مست تو خونم بريخت گفت * يك لحظه تن بزن كه بخسبد كه خسته است
خواجو چنين كه اشك تو بينم ز تاب مهر * گوئى مگر كه رشته پروين گسسته است
90 [ روى زمين و خون دلم نم گرفته است ]
ش
روى زمين و خون دلم نم گرفته است * پشت فلك ز بار غمم خم گرفته است
اشكم چه ديده است كه مانند خونيان * پيوسته دامن من پرغم گرفته است
مسكين دلم كه حلقهء آن زلف تابدار * بگرفت و غافلست كه ارقم گرفته است
انفاس روح مىدمد از باد صبحدم * گوئى كه بوى عيسى مريم گرفته است
چون جام مىگرفت نگارم زمانه گفت * خورشيد بين كه ماه محرّم گرفته است
همدم بجز صراحى و جام شراب نيست * خرّم كسى كه دامن همدم گرفته است
هركو ز دست يار گرفتست جام مى * روشن بدان كه مملكت جم گرفته است
ملك دلم گرفت و به جورش خراب كرد * آرى غريب نيست مگر كم گرفته است
خواجو ز پا درآمد و هيچش بدست نيست * جز دامن اميد كه محكم گرفته است
از وى متاب روى كه مانند آفتاب * تيغ زبان كشيده و عالم گرفته است
91 [ هيچ مىدانى چرا اشكم ز چشم افتاده است ]
ح
هيچ مىدانى چرا اشكم ز چشم افتاده است * زانك پيش هركسى راز دلم بگشاده است
كارم از دست سر زلف تو در پاى او فتاد * چاره كارم بساز اكنون كه كار افتاده است
هر زمان از اشك ميگون ساغرم پر مىشود * خون دل نوشم تو پندارى مگر كان باده است
بىوفائى چون جهان دل بر تو نتوانم نهاد * اى خوشا آنكس كه او دل بر جهان ننهاده است
حيرت اندر خامهء نقاش بىچونست كو * راستى در نقش رويت داد خوبى داده است
از سرشكت آب رويم پيش هركس زان سبب * بر دو چشمش جاى مىسازم كه مردمزاده است
دست كوته كن چو خواجو از جهان آزادهوار * سرو تا كوتاهدستى پيشه كرد آزاده است