تخطي إلى المحتوى الرئيسي

غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى ) — صفحة 465

مساهمون:

ص٤٦٥
723 - اى چشم مىپرستت آشوب چشم‌بندان * 724 - اى مى لعل تو كام رندان 725 - به من رسيد نويد وصال دلداران * 726 - چو چشم خفته بگشودى ببستى خواب بيداران 727 - اى غمزه جادويت افسونگر بيماران * 728 - تا چند دم از گل زنى اى باد بهاران 729 - چه خوش باشد ميان لاله‌زاران * 730 - اى نسيم سحرى بوى بهارم برسان 731 - اى صبا غلغل بلبل به گلستان برسان * 732 - يا رب ز باغ وصل نسيمى به من رسان 733 - در تابم از دو هندوى آتش‌پرستشان * 734 - خوشا چشمى كه بيند روى تركان 735 - خوشا صبح و صبوحى با همالان * 736 - اى كفر سر زلف تو غارتگر ايمان 737 - دلا از جان زبان دركش كه جانان * 738 - زهى روى تو صبح شب‌نشينان 739 - اى زلف تو زنجير دل حلقه‌ربايان * 740 - سخن عشق نشايد بر هركس گفتن 741 - نه درد عشق مىيارم نهفتن * 742 - نى نگر با اهل دل هردم بمعنى در سخن 743 - دوش چون از لعل ميگون تو مىگفتم سخن * 744 - هندوى آن كاكل تركانه مىبايد شدن 745 - بسى خون جگر دارد سر زلف تو در گردن * 746 - بر اشكم كهربا آبيست روشن
747 - ترا كه گفت كه قصد دل شكسته ما كن * 748 - اى خواجه مرا با مى و ميخانه رها كن 749 - وقت صبوح شد به شبستان شتاب كن * 750 - اى صبا احوال دل با آن صنم تقرير كن 751 - خويش را در كوى بىخويشى فكن * 752 - امشب اى يار قصد خواب مكن 753 - جان بده يا دگر انديشه جانانه مكن * 754 - اى باد سحرگاهى زينجا گذرى كن 755 - بلبل خوش‌سراى شد مطرب مجلس چمن * 756 - بوقت صبح ندانم چه شد كه مرغ چمن 757 - هركس كه برگرفت دل از جان چنانك من * 758 - گهى كه جان رود از چشم ناتوان بيرون 759 - اى سر زلف تو ليلى و جهانى مجنون * 760 - بعقل كى متصور شود فنون جنون 761 - زبان خامه نتواند حديث دل بيان كردن * 762 - سنبل سيه بر سمن مزن 763 - خط زنگارى نگر از سبزه بر گرد سمن * 764 - اى ز سنبل بسته شادروان مشكين بر سمن 765 - خيز و در بحر عدم غوطه خور و ما را بين * 766 - هر زمان آهنگ بيزاريش بين 767 - زهى خطى به خطا برده سوى خطه چين * 768 - اى شام زلفت بتخانه چين 769 - تحيتى چو هواى رياض خلد برين