تخطي إلى المحتوى الرئيسي

غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى ) — صفحة 454

مساهمون:

ص٤٥٤
226 - دردا كه يار در غم و دردم بماند و رفت * 227 - نوبت زدند و مرغ سحر بانگ صبح گفت 228 - اى جان جهان جان و جهان برخى جانت * 229 - بجز از كمر نديدم سر موئى از ميانت 230 - ز عشق غمزه و ابروى آن صنم پيوست * 231 - خنك آن باد كه باشد گذارش بر كويت 232 - برون ز جام دمادم مجوى اين دم هيچ * 233 - ميانش موئى و شيرين‌دهان هيچ 234 - بنوش لعل مذاب از زمردين اقداح * 235 - حيات‌بخش بود باده خاصه وقت صبوح 236 - ببرى زلف تو دادم دل‌شكسته بباد * 237 - ياد باد آن كو مرا هرگز نگويد ياد باد 238 - پيه‌سوز چشم من سر شمع ايوان تو باد * 239 - نسيم باد صبا جان من فداى تو باد 240 - تا دلم در خم آن زلف سمن‌سا افتاد * 241 - چو عكس روى تو در ساغر شراب افتاد 242 - دلبرم را پر طوطى بر شكر خواهد فتاد * 243 - گهى كه شرح فراقت كنم بديده سواد 244 - چون سنبل تو سلسله بر ارغوان نهاد * 245 - بدان ورق كه صبا در كف شكوفه نهاد 246 - ياد باد آنك نياورد ز من روزى ياد * 247 - دل من زحمت جان برنتابد 248 - هندوئى را باغبان سوى گلستان مىفرستد * 249 - چون مرا ديده بر آن آتش رخسار افتد
250 - از باد صبا در سر زلفش چو خم افتد * 251 - چون طرّه عنبرشكنش در شكن افتد 252 - هرك را يار يار مىافتد * 253 - مه چنين دل‌ستان نمىافتد 254 - لطافت دهنش در بيان نمىگنجد * 255 - اگر آن ماه مهربان گردد 256 - ز جام عشق تو عقلم خراب مىگردد * 257 - چه بادست اينكه مىآيد كه بوى يار ما دارد 258 - در راه قربت ما رهبان چه كار دارد * 259 - با دردنوشان درمان چه كار دارد 260 - درد محبت درمان ندارد * 261 - كسى كو دل بر جانان ندارد 262 - آن پريچهره كه جور و ستم آئين دارد * 263 - هركو بصرى دارد با او نظرى دارد 264 - دل من باز هواى سر كوئى دارد * 265 - كدام يار كه ما را پيام يار دارد 266 - چون صبا نكهت آن زلف پريشان آرد * 267 - خدنگ غمزه جادو چو در كمان آرد 268 - نقاش كه او صورت ارژنگ نگارد * 269 - كاروان ختنى مشك ختا مىآرد 270 - دل من جان ز غم عشق تو آسان نبرد * 271 - قصه غصه فرهاد بشيرين كه برد 272 - پيغام بلبلان به گلستان كه مىبرد * 273 - توئى كه لعل تو دست از عقيق كانى برد 274 - سپيده‌دم كه صبا دامن سمن به درد * 275 - تاج‌دارى كند آن‌كس كه ز سر در گذرد