دل باز بجان آيد كز وى خبرى يابد * بلبل به فغان آيد كز گل شنود بوئى
آن سرو خرامانم هر لحظه به چشم آيد * انصاف چه خوش باشد سروى بلب جوئى
گر دست رسد خواجو برخيز چو سرمستان * با زلف چو چوگانش امروز بزن گوئى
924 [ اى ترك پريچهره بدين سلسلهموئى ]
ح
اى ترك پريچهره بدين سلسلهموئى * شرطست كه دست از من ديوانه بشوئى
بر روى نكو اينهمه آشفته نگردند * سرّيست در اوصاف تو بيرون ز نكوئى
طوبى نشنيديم بدين سروخرامى * خورشيد نديديم بدين سلسلهموئى
اى باد بهارى مگر از گلشن يارى * وى نفحهء مشكين مگر از طرهء اوئى
انفاس بهشتى كه چنين روحفزائى * يا نكهت اوئى كه چنين غاليهبوئى
گر بار دگر سوى عراقت گذر افتد * زنهار كه با آن مه بىمهر بگوئى
كاى جانودلم سوخته از آتش مهرت * آگاه نئى از من دلسوخته گوئى
بوى جگر سوخته آيد به مشامت * هر ذرّه ز خاك من مسكين كه به بوئى
در نامه اگر شرح دهم قصّه شوقت * كلكم دو زبانى كند و نامه دوروئى
در خاك سر كوى تو گم شد دل خواجو * فرياد گر آن گمشده را باز نجوئى
925 [ من كيم زارى نزار افتادهئى ]
ح
من كيم زارى نزار افتادهئى * پرغمى بىغمگسار افتادهئى
دردمندى رنج ضايع كردهاى * مستمندى سوگوار افتادهئى
مبتلائى در بلا فرسودهاى * بىقرينى بىقرار افتادهئى
بادپيمائى به خاك آغشتهاى * خسته جانى دلفگار افتادهئى
نيمهمستى بىحريفان ماندهاى * مىپرستى در خمار افتادهئى
بىكسى از يار غايب گشتهاى * ناكسى از چشم يار افتادهئى
اختيار از دست بيرون رفتهئى * بيخودى بىاختيار افتادهئى
عندليبى از گل سورى جدا * خستهاى دور از ديار افتادهئى
پيش چشم آهوان جان دادهاى * بر رَهِ شيران شكار افتادهئى
دست بر دل خاك بر سر ماندهاى * بر سر ره خاكسار افتادهئى