تخطي إلى المحتوى الرئيسي

غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى ) — صفحة 428

مساهمون:

ص٤٢٨

919 [ خوشا وقتى كه از بستان‌سرائى ]

ش
خوشا وقتى كه از بستان‌سرائى * برآيد نغمهء دستان‌سرائى بده ساقى كه صوفى را درين راه * نباشد بىمى صافى صفائى اگر زر مىزنى در ملك معنى * به از مستى نيابى كيميائى سحاب از بىحيائى بين كه هردم * كند با ديدهء ما ماجرائى چه باشد گر ز عشرتگاه سلطان * به درويشى رسد بانگ نوائى درين آرامگه چندانكه بينم * نبينم بىريايى بوريائى و گر خود نافهء مشك تتارست * نيابم اصل او را بىخطائى سرير كيقباد و تاج كسرى * نيرزد گرد نعلين گدائى اگر خواهى كه خود را بر سر آرى * ببايد زد به سختى دست و پائى درين وادى فرورفتند بسيار * كه نشنيدند آواز درائِى ندارم چشم در درياى اندوه * كه گيرد دست خواجو آشنائى

920 [ اى سر زلف ترا پيشه سمن‌فرسائى ]

ح
اى سر زلف ترا پيشه سمن‌فرسائى * وى لب لعل تراى عادت روح‌افزائى رقم از غاليه بر صفحهء ديباچه زنى * مشك تاتار چرا بر گل سورى سائى لعل درپوش گهرپاش ترا لؤلئى تر * چه كند كز بن دندان نكند لالائى روى خوب تو جهانيست پر از لطف و جمال * وين عجب‌تر كه تو خورشيد جهان‌آرائى گفته بودى كه ازو سير برآيم روزى * چون مرا جان عزيزى عجب ار برنائى همه شب منتظر خيل خيال تو بود * مردم ديدهء من در حرم بينائى گر نپرسى خبر از حال دلم معذورى * كه سخن را نبود در دهنت گنجائى تو مرا عمر عزيزى و يقين مىدانم * كه چو رفتى نتوانى كه دگر بازآئى لب شيرين تو خواجو چو بدندان بگرفت * از جهان شور برآورد به شكرخائى