خواجو سخن وصل مگو بيش كه درويش * لايق نبود بر كتفش خلعت شاهى
917 [ گر تو شيرين شكرلب به شكرخنده درآئى ]
ح
گر تو شيرين شكرلب به شكرخنده درآئى * به شكرخندهء شيرين دل خلقى بربائى
آن نه مرجان خموشست كه جانيست مصوّر * وان نه سرچشمهء نوشست كه سرّيست خدائى
وصف بالاى بلندت به سخن راست نيايد * با تو چون راست توان گفت به بالا كه بلائى
سرو را كار ببندد چو ميان تنگ ببندى * روح را دل بگشايد چو تو برقع بگشائى
همه گويند كه آن ترك ختائى بچه زانروى * نكند ترك خطا با تو كه تركست و ختائى
چون درآئى نتوانم كه مراد از تو بجويم * كه من از خود بروم چون تو پرىچهره درآئى
تو جدائى كه جدائى طلبى هر نفس از ما * گرچه هرجا كه توئى در دل پرحسرت مائى
من به غوغاى رقيبان ز درت بازنگردم * كه گدا گر بكشندش نكند ترك گدائى
وحشى از قيد تو نگريزد و خواجو ز كمندت * كه گرفتار بتان را نبود روى رهائى
918 [ چون پيكر مطبوعت در معنى زيبائى ]
ح
چون پيكر مطبوعت در معنى زيبائى * صورت نتوان بستن نقشى به دلارائى
با نرگس مخمورت بيمست ز بيمارى * با زلف چليپايت ترسست ز ترسائى
مجنون سر زلفت ليلى به دلاويزى * فرهاد لب لعلت شيرين به شكرخائى
چون سرو سهى مىكرد از قدّ تو آزادى * مىداد به صد دستش بالاى تو بالائى
آن را كه بود در سر سوداى سر زلفت * گردد چو سر زلفت سرگشته و سودائى
گفتم كه به دانائى از قيد تو بگريزم * ليكن بشد از دستم سرشتهء دانائى
زان مردمك چشمم بىاشك نيارامد * كآرام نمىباشد در مردم دريائى
در مذهب مشتاقان ننگست نكونامى * در دين وفاداران كفرست شكيبائى
از لعل روانبخشت خواجو چو سخن راند * ظاهر شود از نطقش اعجاز مسيحائى