تخطي إلى المحتوى الرئيسي

غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى ) — صفحة 427

مساهمون:

ص٤٢٧
خواجو سخن وصل مگو بيش كه درويش * لايق نبود بر كتفش خلعت شاهى

917 [ گر تو شيرين شكرلب به شكرخنده درآئى ]

ح
گر تو شيرين شكرلب به شكرخنده درآئى * به شكرخندهء شيرين دل خلقى بربائى آن نه مرجان خموشست كه جانيست مصوّر * وان نه سرچشمهء نوشست كه سرّيست خدائى وصف بالاى بلندت به سخن راست نيايد * با تو چون راست توان گفت به بالا كه بلائى سرو را كار ببندد چو ميان تنگ ببندى * روح را دل بگشايد چو تو برقع بگشائى همه گويند كه آن ترك ختائى بچه زان‌روى * نكند ترك خطا با تو كه تركست و ختائى چون درآئى نتوانم كه مراد از تو بجويم * كه من از خود بروم چون تو پرىچهره درآئى تو جدائى كه جدائى طلبى هر نفس از ما * گرچه هرجا كه توئى در دل پرحسرت مائى من به غوغاى رقيبان ز درت بازنگردم * كه گدا گر بكشندش نكند ترك گدائى وحشى از قيد تو نگريزد و خواجو ز كمندت * كه گرفتار بتان را نبود روى رهائى

918 [ چون پيكر مطبوعت در معنى زيبائى ]

ح
چون پيكر مطبوعت در معنى زيبائى * صورت نتوان بستن نقشى به دلارائى با نرگس مخمورت بيمست ز بيمارى * با زلف چليپايت ترسست ز ترسائى مجنون سر زلفت ليلى به دلاويزى * فرهاد لب لعلت شيرين به شكرخائى چون سرو سهى مىكرد از قدّ تو آزادى * مىداد به صد دستش بالاى تو بالائى آن را كه بود در سر سوداى سر زلفت * گردد چو سر زلفت سرگشته و سودائى گفتم كه به دانائى از قيد تو بگريزم * ليكن بشد از دستم سرشتهء دانائى زان مردمك چشمم بىاشك نيارامد * كآرام نمىباشد در مردم دريائى در مذهب مشتاقان ننگست نكونامى * در دين وفاداران كفرست شكيبائى از لعل روان‌بخشت خواجو چو سخن راند * ظاهر شود از نطقش اعجاز مسيحائى