رو به غربت كرده فرقت ديدهئى * بىعزيزان مانده خوار افتادهئى
بيدل و بىيار رحلت كردهاى * بىزر و بىزور زار افتادهئى
همچو خواجو پاى در گل ماندهاى * بر سر پل مانده بار افتادهئى
926 [ از مشك سوده دام بر آتش نهادهاى ]
ح
از مشك سوده دام بر آتش نهادهاى * يا جعد مشكفام بر آتش نهادهاى
زلفت بر آب شست فكندست يا ز زلف * بر طرف دانه دام بر آتش نهادهاى
بازم به طرّه از چه دلاويز مىكنى * چون فلفلم مدام بر آتش نهادهاى
زان لعل آبدار كه همرنگ آتشست * نعلم على الدّوام بر آتش نهادهاى
هم فلفلت بر آتش و هم نعل تافتست * بر نام من كدام بر آتش نهادهاى
دلهاى شيخ و شاب به خون درفكندهاى * جانهاى خاص و عام بر آتش نهادهاى
از زلف مشكبوى تو مجلس معطّرست * گوئى كه عود خام بر آتش نهادهاى
آبى بر آتشم زن از آن آتش مذاب * كآب و گلم تمام بر آتش نهادهاى
چون آبگون قدح ز مى آتش نقاب شد * پنداشتم كه جام بر آتش نهادهاى
خواجو برو به آب خرابات غسل كن * گر رخت ننگ و نام بر آتش نهادهاى
927 [ گِرد ماه از مشك چنبر كردهاى ]
ح
گِرد ماه از مشك چنبر كردهاى * ماه را از مشك زيور كردهاى
شام شبگون قمرفرساى را * سايبان مهر انور كردهاى
در شبستان عبيرافشان زلف * شمع كافورى ز رخ بركردهئى
از چه رو بستانسراى خلد را * منزل هندوى كافر كردهاى
روز را در سايهء شب بردهاى * شام را پيرايهء خور كردهاى
لعل دُرپاش زمرُّدپوش را * پردهدار عقد گوهر كردهاى
تا بدست آوردهئى طغراى حسن * ملك خوبى را مسخّر كردهاى
اى مه آتش عذار آن آب خشك * كآبگير آتش تر كردهاى
بر كفم نه گرچه خون جان ماست * آنكه در نصفى و ساغر كردهاى