لاجرم پايت نمىآيد ز شادى بر زمين * چون نديم مجلس شادىفزائى بودهاى
نيك بيرون بردهاى راه از شكنج زلف او * چون شبى تا روز در تاريك جائى بودهاى
تا چه مرغى كآشيان جائى همايون جستهاى * گوئيا در سايهء پرّ همائى بودهاى
از غم يعقوب حالى هيچ ياد آوردهئى * چون همه شب همدم يوسف لقائى بودهاى
هيچ بوئى بردهاى كو در وفا و عهد كيست * تا عبيرآميز بزم بىوفائى بودهاى
از دل گمگشتهء خواجو نشانى باز ده * چون غبارافشان زلف دلربائى بودهاى
931 [ آتش اندر آب هرگز ديدهئى ]
س
آتش اندر آب هرگز ديدهئى * عنبر اندر تاب هرگز ديدهئى
چون دهان بر لعل شورانگيز او * پسته و عنّاب هرگز ديدهئى
شد نقاب عارضش زلف سياه * شام بر مهتاب هرگز ديدهئى
سنبل پرتاب هرگز چيدهئى * نرگس پرخواب هرگز ديدهئى
نرگسش در طاق ابرو خفته است * مست در محراب هرگز ديدهئى
شد دلم مستغرق درياى عشق * ذرّه در غرقاب هرگز ديدهئى
در غمش خواجو چو چشم خونفشان * چشمهء خوناب هرگز ديدهئى
932 [ دوش پيرى يافتم در گوشهء ميخانهاى ]
ش
دوش پيرى يافتم در گوشهء ميخانهاى * دركشيده از شراب نيستى پيمانهئى
گفت در مستان لا يعقل به چشم عقل بين * ور خرد دارى مكن انكار هر ديوانهئى
گرچه ما بنياد عمر از باده ويران كردهايم * كى بود گنجى چو ما در كنج هر ويرانهاى
روشنست اين كآنكه از سوداى او در آتشيم * شمع عشقش را كم افتد همچو ما پروانهاى
دل به دلدارى سپارد هركه صاحبدل بود * كآنكه جانى باشدش نشكيبد از جانانهاى
آشنائى را به چشم خويش ديدن مشكلست * زانكه او ديدار ننمايد به هر بيگانهئى
هركه داند كاندرين ره مقصد كلّى يكيست * هر زمانى كعبهئى برسازد از بتخانهئى
دل منه بر ملك جم خواجو كه شادروان عمر * يا به افسونى رود بر باد يا افسانهئى
حيف باشد چون تو شهبازى كه عالم صيد تست * در چنين دامى شده نخجير آب و دانهاى