تخطي إلى المحتوى الرئيسي

غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى ) — صفحة 433

مساهمون:

ص٤٣٣
لاجرم پايت نمىآيد ز شادى بر زمين * چون نديم مجلس شادىفزائى بوده‌اى نيك بيرون برده‌اى راه از شكنج زلف او * چون شبى تا روز در تاريك جائى بوده‌اى تا چه مرغى كآشيان جائى همايون جسته‌اى * گوئيا در سايهء پرّ همائى بوده‌اى از غم يعقوب حالى هيچ ياد آورده‌ئى * چون همه شب همدم يوسف لقائى بوده‌اى هيچ بوئى برده‌اى كو در وفا و عهد كيست * تا عبيرآميز بزم بىوفائى بوده‌اى از دل گمگشتهء خواجو نشانى باز ده * چون غبارافشان زلف دلربائى بوده‌اى

931 [ آتش اندر آب هرگز ديده‌ئى ]

س
آتش اندر آب هرگز ديده‌ئى * عنبر اندر تاب هرگز ديده‌ئى چون دهان بر لعل شورانگيز او * پسته و عنّاب هرگز ديده‌ئى شد نقاب عارضش زلف سياه * شام بر مهتاب هرگز ديده‌ئى سنبل پرتاب هرگز چيده‌ئى * نرگس پرخواب هرگز ديده‌ئى نرگسش در طاق ابرو خفته است * مست در محراب هرگز ديده‌ئى شد دلم مستغرق درياى عشق * ذرّه در غرقاب هرگز ديده‌ئى در غمش خواجو چو چشم خونفشان * چشمهء خوناب هرگز ديده‌ئى

932 [ دوش پيرى يافتم در گوشهء ميخانه‌اى ]

ش
دوش پيرى يافتم در گوشهء ميخانه‌اى * دركشيده از شراب نيستى پيمانه‌ئى گفت در مستان لا يعقل به چشم عقل بين * ور خرد دارى مكن انكار هر ديوانه‌ئى گرچه ما بنياد عمر از باده ويران كرده‌ايم * كى بود گنجى چو ما در كنج هر ويرانه‌اى روشنست اين كآنكه از سوداى او در آتشيم * شمع عشقش را كم افتد همچو ما پروانه‌اى دل به دل‌دارى سپارد هركه صاحبدل بود * كآنكه جانى باشدش نشكيبد از جانانه‌اى آشنائى را به چشم خويش ديدن مشكلست * زانكه او ديدار ننمايد به هر بيگانه‌ئى هركه داند كاندرين ره مقصد كلّى يكيست * هر زمانى كعبه‌ئى برسازد از بتخانه‌ئى دل منه بر ملك جم خواجو كه شادروان عمر * يا به افسونى رود بر باد يا افسانه‌ئى حيف باشد چون تو شهبازى كه عالم صيد تست * در چنين دامى شده نخجير آب و دانه‌اى