تخطي إلى المحتوى الرئيسي

غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى ) — صفحة 432

مساهمون:

ص٤٣٢
جان خواجو را ز جعد عنبرين * هر زمان طوقى معنبر كرده‌اى

928 [ از لب شيرين چون شكّر نبات آورده‌ئى ]

ش
از لب شيرين چون شكّر نبات آورده‌ئى * وز حبش بر خسرو خاور برات آورده‌ئى بت‌پرستان را محقق شد كه اين خط غبار * از پى نسخ بتان سومنات آورده‌ئى مهرورزان را تب محرق بشكّر بسته‌اى * يا خطى در شكّرستان بر نبات آورده‌ئى خستگان ضربت تسليم را بهر شفا * نسخهء كلّى قانون نجات آورده‌ئى اى خط سبز نگارين خضر وقتى گوئيا * زانكه سوداى لب آب حيات آورده‌ئى تا كشيدى نيل بر ماه از پى داغ صبوح * چشمهء نيل از حسد در چشم لات آورده‌ئى چون روانم بيند از دل ديده را در موج خون * گويدم در دجله نهرى از فرات آورده‌اى زان دهان گر كام جان تنگدستان مىدهى * لطف كن گر هيچم از بهر زكات آورده‌ئى دوش مىگفتم حديث تيره‌شب با طرّه‌هات * گفت خواجو باز با ما ترّهات آورده‌ئى

929 [ اين چه بويست اى صبا از مرغزار آورده‌ئى ]

ح
اين چه بويست اى صبا از مرغزار آورده‌ئى * مرحبا كآرام جان مرغزار آورده‌ئى بهر جان بىقرار آدم خاكىنهاد * نكهتى از روضهء دار القرار آورده‌ئى وقت خوش بادت كه وقت دوستان خوش كرده‌اى * تا ز طرف بوستان بوى بهار آورده‌ئى سرو ما را چون كشيدى در بر آخر راست گوى * كز وصالش شاخ شادى را ببار آورده‌ئى عقل را از بوى مى مست و خراب افكنده‌اى * چون حديثى از لب ميگون يار آورده‌ئى يك نفس تار سر زلفش ز هم بگشوده‌اى * وز معانى اين‌همه مشك تتار آورده‌ئى در چنين وقتى كه خواجو در خمار افتاده است * جان فدا بادت كه جامى خوشگوار آورده‌ئى

930 [ ديشب اى باد صبا گوئى كه جائى بوده‌اى ]

ش
ديشب اى باد صبا گوئى كه جائى بوده‌اى * پايبند چين زلف دلگشائى بوده‌اى آشنايان را ز بوى خويش مست افكنده‌اى * چون چمن‌پيراى باغ آشنائى بوده‌اى دسته‌بند سنبل سروى سرائى گشته‌اى * خاكروب ساحت بستان‌سرائى بوده‌اى