جان خواجو را ز جعد عنبرين * هر زمان طوقى معنبر كردهاى
928 [ از لب شيرين چون شكّر نبات آوردهئى ]
ش
از لب شيرين چون شكّر نبات آوردهئى * وز حبش بر خسرو خاور برات آوردهئى
بتپرستان را محقق شد كه اين خط غبار * از پى نسخ بتان سومنات آوردهئى
مهرورزان را تب محرق بشكّر بستهاى * يا خطى در شكّرستان بر نبات آوردهئى
خستگان ضربت تسليم را بهر شفا * نسخهء كلّى قانون نجات آوردهئى
اى خط سبز نگارين خضر وقتى گوئيا * زانكه سوداى لب آب حيات آوردهئى
تا كشيدى نيل بر ماه از پى داغ صبوح * چشمهء نيل از حسد در چشم لات آوردهئى
چون روانم بيند از دل ديده را در موج خون * گويدم در دجله نهرى از فرات آوردهاى
زان دهان گر كام جان تنگدستان مىدهى * لطف كن گر هيچم از بهر زكات آوردهئى
دوش مىگفتم حديث تيرهشب با طرّههات * گفت خواجو باز با ما ترّهات آوردهئى
929 [ اين چه بويست اى صبا از مرغزار آوردهئى ]
ح
اين چه بويست اى صبا از مرغزار آوردهئى * مرحبا كآرام جان مرغزار آوردهئى
بهر جان بىقرار آدم خاكىنهاد * نكهتى از روضهء دار القرار آوردهئى
وقت خوش بادت كه وقت دوستان خوش كردهاى * تا ز طرف بوستان بوى بهار آوردهئى
سرو ما را چون كشيدى در بر آخر راست گوى * كز وصالش شاخ شادى را ببار آوردهئى
عقل را از بوى مى مست و خراب افكندهاى * چون حديثى از لب ميگون يار آوردهئى
يك نفس تار سر زلفش ز هم بگشودهاى * وز معانى اينهمه مشك تتار آوردهئى
در چنين وقتى كه خواجو در خمار افتاده است * جان فدا بادت كه جامى خوشگوار آوردهئى
930 [ ديشب اى باد صبا گوئى كه جائى بودهاى ]
ش
ديشب اى باد صبا گوئى كه جائى بودهاى * پايبند چين زلف دلگشائى بودهاى
آشنايان را ز بوى خويش مست افكندهاى * چون چمنپيراى باغ آشنائى بودهاى
دستهبند سنبل سروى سرائى گشتهاى * خاكروب ساحت بستانسرائى بودهاى