921 [ گفتا تو از كجائى كاشفته مىنمائى ]
ح
گفتا تو از كجائى كاشفته مىنمائى * گفتم منم غريبى از شهر آشنائى
گفتا سر چه دارى كز سر خبر ندارى * گفتم بر آستانت دارم سر گدائى
گفتا كدام مرغى كز اين مقام خوانى * گفتم كه خوشنوائى از باغ بينوائى
گفتا ز قيد هستى رو مست شو كه رستى * گفتم به مىپرستى جستم ز خود رهائى
گفتا جوى نيرزى گر زهد و توبهورزى * گفتم كه توبه كردم از زهد و پارسائى
گفتا به دلربائى ما را چگونه ديدى * گفتم چو خرمنى گل در بزم دلربائى
گفتا من آن ترنجم كاندر جهان نگنجم * گفتم به از ترنجى ليكن بدست نائى
گفتا چرا چو ذرّه با مهر عشقبازى * گفتم از آنكه هستم سرگشتهاى هوائى
گفتا بگو كه خواجو در چشم ما چه بيند * گفتم حديث مستان سرّى بود خدائى
922 [ اى كه عنبر ز سر زلف تو دارد بوئى ]
س
اى كه عنبر ز سر زلف تو دارد بوئى * جعدت از مشك سيه فرق ندارد موئى
آهوانند در آن غمزهء شيرافكن تو * گرچه در چشم تو ممكن نبود آهوئى
دل به زلفت من ديوانه چرا مىدادم * هيچ عاقل ندهد دل به چنان هندوئى
مدتى گوشه گرفتم ز خدنگاندازان * عاقبت گشت دلم صيد كمانابروئى
عين سحرست كه پيوسته پرىرويان را * طاق محراب بود خوابگه جادوئى
دل شوريده كه گم كردم و دادم بر باد * مىبرم در خم آن طرّهء مشكين بوئى
بهر دفع سخن دشمن و از بيم رقيب * ديده سوى دگرى دارم و خاطر سوئى
بلبل سوختهدل باز نماندى به گلى * اگر آگه شدى از حسن رخ گلروئى
دل خواجو همه در زلف بتان آويزد * زانكه ديوانه شد از سلسلهء گيسوئى
923 [ برخيز كه بنشيند فرياد ز هر سوئى ]
ح
برخيز كه بنشيند فرياد ز هر سوئى * زان پيش كه برخيزد صد فتنه ز هر كوئى
در باغ بتم بايد كز پرده برون آيد * ور نى بچه كار آيد گل بىرخ گلروئى
آن موى ميان كز مو بر موى كمر بندد * موئى و ميان او فرقى نكند موئى