زلفت بخواب بينم و خواهم كه هر شبى * تعبير خوابهاى پريشان من شوى
مىگفت دوش با دل خواجو خيال تو * كان دم رسى بگنج كه ويران من شوى
وان ساعتت رسد كه بر ابناى روزگار * فرمان دهى كه بندهء فرمان من شوى
911 [ اى كه گوئى كز چه رو سرگشته مىگردى چو گوى ]
ش
اى كه گوئى كز چه رو سرگشته مىگردى چو گوى * گوى را منكر نشايد گشت با چوگان بگوى
قامتم شد چون كمند زلف مهرويان دوتا * به سكه مىجويم دل سرگشته را در خاك كوى
صوفيان را بىمى صافى نمىباشد صفا * جامهء صوفى بجام بادهء صافى بشوى
چند گوئى در صف رندان كجا جويم ترا * تشنگان را هركجا آبى روان يا بى بجوى
ساقيان خفتند و رندان همچنان در هاىهاى * مطربان رفتند و مستان همچنين در هاىوهوى
يكنفس خواهم كه با گل خوش برآيم در چمن * ليك نتوانم ز دست بلبل بسيار گوى
خويشتن را از ميانت باز نتوانم شناخت * زانكه فرقى نيست از موى ميانت تا به موى
دل به دستت دادهام ليكن كدامم دستگاه * خاك كويت گشتهام امّا كدامم آبروى
گر وطن بر چشمهء آب روانت آرزوست * خوش برآ بر گوشهء چشمم چو گل بر طرف جوى
گر تو برقع مىگشائى ماه گو ديگر متاب * ور تو قامت مىنمائى سرو گو هرگز مروى
لاله را گر دل بجام ارغوانى مىكشد * بلبلان را بين چو خواجو مست و لا يعقل ببوى