تخطي إلى المحتوى الرئيسي

غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى ) — صفحة 424

مساهمون:

ص٤٢٤
زلفت بخواب بينم و خواهم كه هر شبى * تعبير خوابهاى پريشان من شوى مىگفت دوش با دل خواجو خيال تو * كان دم رسى بگنج كه ويران من شوى وان ساعتت رسد كه بر ابناى روزگار * فرمان دهى كه بندهء فرمان من شوى

911 [ اى كه گوئى كز چه رو سرگشته مىگردى چو گوى ]

ش
اى كه گوئى كز چه رو سرگشته مىگردى چو گوى * گوى را منكر نشايد گشت با چوگان بگوى قامتم شد چون كمند زلف مهرويان دوتا * به سكه مىجويم دل سرگشته را در خاك كوى صوفيان را بىمى صافى نمىباشد صفا * جامهء صوفى بجام بادهء صافى بشوى چند گوئى در صف رندان كجا جويم ترا * تشنگان را هركجا آبى روان يا بى بجوى ساقيان خفتند و رندان همچنان در هاىهاى * مطربان رفتند و مستان همچنين در هاىوهوى يك‌نفس خواهم كه با گل خوش برآيم در چمن * ليك نتوانم ز دست بلبل بسيار گوى خويشتن را از ميانت باز نتوانم شناخت * زانكه فرقى نيست از موى ميانت تا به موى دل به دستت داده‌ام ليكن كدامم دستگاه * خاك كويت گشته‌ام امّا كدامم آبروى گر وطن بر چشمهء آب روانت آرزوست * خوش برآ بر گوشهء چشمم چو گل بر طرف جوى گر تو برقع مىگشائى ماه گو ديگر متاب * ور تو قامت مىنمائى سرو گو هرگز مروى لاله را گر دل بجام ارغوانى مىكشد * بلبلان را بين چو خواجو مست و لا يعقل ببوى