904 [ شايد آن زلفشكن برشكن ار مىشكنى ]
ح
شايد آن زلفشكن برشكن ار مىشكنى * دل ما را مشكن بيش به پيمانشكنى
كار زلف سيه ار سر ز خطت برگيرد * چشم بر هم نزنى تا همه بر هم نزنى
گرچه سر بر خط هندوى تو دارد دايم * اى بسا كار سر زلف كه در پا فكنى
از چه در تاب شود هر نفسى گر به خطا * نسبت زلف تو كردند به مشك ختنى
وصف بالاى بلندت به سخن نايد راست * راستى دست تو بالاست ز سرو چمنى
چون لب لعل تو در چشم من آيد چه عجب * گرم از چشم بيفتاد عقيق يمنى
گرچه تلخست جواب از لب شورانگيزت * آب شيرين برود از تو بشكّر دهنى
هر شبم آه جگرسوز كند همنفسى * هردمم كلك سيهروى كند همسخنى
چشم خواجو چو سر درج گهر بگشايد * از حيا آب شود رستهء درّ عدنى
905 [ نه عهد كردهاى آخر كه قصد ما نكنى ]
ش
نه عهد كردهاى آخر كه قصد ما نكنى * چرا جفا كنى و عهد را وفا نكنى
چو آگهى كه نداريم جز لبت كامى * روا بود كه ز لب كام ما روا نكنى ؟
ز ما نيامده جرمى خدا روا دارد * كه كينهورزى و انديشه از خدا نكنى
من غريب كه گشتم ز خويش بيگانه * چه حالتست كه با خويشم آشنا نكنى
مرا چو از همه عالم نظر بجانب تست * نظر بسوى من خستهدل چرا نكنى
كنون كه كشتى و بر خاك را هم افكندى * بود كه بر سر خاكم چنين رها نكنى
ترا كه آگهى از حال دردمندان نيست * معيّنست كه درد مرا دوا نكنى
اگر چنان كه سر صلح و دوستى دارى * چرا نيائى و با دوستان صفا نكنى
چو آب ديده ز سر برگذشت خواجو را * چه خيزدار بنشينى و ماجرا نكنى
906 [ مهر سلمى ورزى و دعوى سلمانى كنى ]
ش
مهر سلمى ورزى و دعوى سلمانى كنى * كين مردم دينشناسى و مسلمانى كنى
با پرىرويان به خلوت روى در روى آورى * خويش را ديوانه سازى و پرىخوانى كنى
همچو اختر مهرهبازى ورد تست امّا چو قطب * بر سر سجّاده هر شب سبحهگردانى كنى