تخطي إلى المحتوى الرئيسي

غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى ) — صفحة 421

مساهمون:

ص٤٢١

904 [ شايد آن زلف‌شكن برشكن ار مىشكنى ]

ح
شايد آن زلف‌شكن برشكن ار مىشكنى * دل ما را مشكن بيش به پيمان‌شكنى كار زلف سيه ار سر ز خطت برگيرد * چشم بر هم نزنى تا همه بر هم نزنى گرچه سر بر خط هندوى تو دارد دايم * اى بسا كار سر زلف كه در پا فكنى از چه در تاب شود هر نفسى گر به خطا * نسبت زلف تو كردند به مشك ختنى وصف بالاى بلندت به سخن نايد راست * راستى دست تو بالاست ز سرو چمنى چون لب لعل تو در چشم من آيد چه عجب * گرم از چشم بيفتاد عقيق يمنى گرچه تلخست جواب از لب شورانگيزت * آب شيرين برود از تو بشكّر دهنى هر شبم آه جگرسوز كند همنفسى * هردمم كلك سيه‌روى كند همسخنى چشم خواجو چو سر درج گهر بگشايد * از حيا آب شود رستهء درّ عدنى

905 [ نه عهد كرده‌اى آخر كه قصد ما نكنى ]

ش
نه عهد كرده‌اى آخر كه قصد ما نكنى * چرا جفا كنى و عهد را وفا نكنى چو آگهى كه نداريم جز لبت كامى * روا بود كه ز لب كام ما روا نكنى ؟ ز ما نيامده جرمى خدا روا دارد * كه كينه‌ورزى و انديشه از خدا نكنى من غريب كه گشتم ز خويش بيگانه * چه حالتست كه با خويشم آشنا نكنى مرا چو از همه عالم نظر بجانب تست * نظر بسوى من خسته‌دل چرا نكنى كنون كه كشتى و بر خاك را هم افكندى * بود كه بر سر خاكم چنين رها نكنى ترا كه آگهى از حال دردمندان نيست * معيّنست كه درد مرا دوا نكنى اگر چنان كه سر صلح و دوستى دارى * چرا نيائى و با دوستان صفا نكنى چو آب ديده ز سر برگذشت خواجو را * چه خيزدار بنشينى و ماجرا نكنى

906 [ مهر سلمى ورزى و دعوى سلمانى كنى ]

ش
مهر سلمى ورزى و دعوى سلمانى كنى * كين مردم دين‌شناسى و مسلمانى كنى با پرىرويان به خلوت روى در روى آورى * خويش را ديوانه سازى و پرىخوانى كنى همچو اختر مهره‌بازى ورد تست امّا چو قطب * بر سر سجّاده هر شب سبحه‌گردانى كنى