تخطي إلى المحتوى الرئيسي

غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى ) — صفحة 422

مساهمون:

ص٤٢٢
حكمت يونان ندانى كز كجا آمد پديد * وز سفاهت عيب افلاطون يونانى كنى سر به شوخى برفرازى و دم از شيخى زنى * خويش را از عاقلان دانى و نادانى كنى چون بعون حق نمىباشد وثوقت لاجرم * از ره حق روى برتابى و عوّانى كنى راه مستوران زنى و منكر مستان شوى * خرمن مردم دهى بر باد و دهقانى كنى كار جمعى از سيه‌كارى چو زلف دلبران * هر نفس بر هم زنى وانگه پريشانى كنى ظاهرا چون طيبتى در طينتت موجود نيست * زان سبب هرجا كه باشى خبث پنهانى كنى داده‌اى گوئى بباد انگشترى وز بهر آن * نسبت خاتم بديوان سليمانى كنى نيستى را مشترى شو تا ز كيوان بگذرى * ملك درويشى مسخّر كن كه سلطانى كنى چون به دستان اهل كرمان را بدست آورده‌ئى * از چه معنى در پى خواجوى كرمانى كنى

907 [ اى لاله‌زار آتش روى تو آب روى ]

ح
اى لاله‌زار آتش روى تو آب روى * بر باد داده آب رخ من چو خاك كوى از من مشوى دست كه من بىتو شسته‌ام * هم رو به آب ديده و هم دست از آبروى با پرتو جمال تو خورشيد گو متاب * با قامت بلند تو شمشاد گو مروى خوش بر كنار چشمهء چشمم نشسته‌ئى * آرى خوشست سروى سهى بر كنار جوى يا رب سرشك ديده گريانم از چه باب * و آيا شكنج زلف پريشانت از چه روى شرح غمم چو آب فروخواند يك‌به‌يك * حال دلم چو باد فروگفت موبه‌موى تا كى حديث زلف تو در دل توان نهفت * مشك ختن هرآينه پيدا شود ببوى روزى اگر بتيغ محبّت شوم قتيل * خونم از آن سيه‌دل نامهربان بجوى خواجو به آب ديده گر از خود نشست دست * در آتش فراق برو دست ازو بشوى

908 [ مستى ز چشم دلكش ميگون يار جوى ]

ش
مستى ز چشم دلكش ميگون يار جوى * وز جام باده كام دل بىقرار جوى اكنون كه بانگ بلبل مست از چمن بخاست * با دوستان نشين و مى خوشگوار جوى گر وصل يار سروقدت دست مىدهد * چون سرو خوش برآى و لب جويبار جوى فصل بهار بادهء گلبوى لاله‌گون * در پاى گل ز دست بتى گل‌عذار جوى از باغ پرس قصّه بتخانهء بهار * و انفاس عيسوى ز نسيم بهار جوى