حكمت يونان ندانى كز كجا آمد پديد * وز سفاهت عيب افلاطون يونانى كنى
سر به شوخى برفرازى و دم از شيخى زنى * خويش را از عاقلان دانى و نادانى كنى
چون بعون حق نمىباشد وثوقت لاجرم * از ره حق روى برتابى و عوّانى كنى
راه مستوران زنى و منكر مستان شوى * خرمن مردم دهى بر باد و دهقانى كنى
كار جمعى از سيهكارى چو زلف دلبران * هر نفس بر هم زنى وانگه پريشانى كنى
ظاهرا چون طيبتى در طينتت موجود نيست * زان سبب هرجا كه باشى خبث پنهانى كنى
دادهاى گوئى بباد انگشترى وز بهر آن * نسبت خاتم بديوان سليمانى كنى
نيستى را مشترى شو تا ز كيوان بگذرى * ملك درويشى مسخّر كن كه سلطانى كنى
چون به دستان اهل كرمان را بدست آوردهئى * از چه معنى در پى خواجوى كرمانى كنى
907 [ اى لالهزار آتش روى تو آب روى ]
ح
اى لالهزار آتش روى تو آب روى * بر باد داده آب رخ من چو خاك كوى
از من مشوى دست كه من بىتو شستهام * هم رو به آب ديده و هم دست از آبروى
با پرتو جمال تو خورشيد گو متاب * با قامت بلند تو شمشاد گو مروى
خوش بر كنار چشمهء چشمم نشستهئى * آرى خوشست سروى سهى بر كنار جوى
يا رب سرشك ديده گريانم از چه باب * و آيا شكنج زلف پريشانت از چه روى
شرح غمم چو آب فروخواند يكبهيك * حال دلم چو باد فروگفت موبهموى
تا كى حديث زلف تو در دل توان نهفت * مشك ختن هرآينه پيدا شود ببوى
روزى اگر بتيغ محبّت شوم قتيل * خونم از آن سيهدل نامهربان بجوى
خواجو به آب ديده گر از خود نشست دست * در آتش فراق برو دست ازو بشوى
908 [ مستى ز چشم دلكش ميگون يار جوى ]
ش
مستى ز چشم دلكش ميگون يار جوى * وز جام باده كام دل بىقرار جوى
اكنون كه بانگ بلبل مست از چمن بخاست * با دوستان نشين و مى خوشگوار جوى
گر وصل يار سروقدت دست مىدهد * چون سرو خوش برآى و لب جويبار جوى
فصل بهار بادهء گلبوى لالهگون * در پاى گل ز دست بتى گلعذار جوى
از باغ پرس قصّه بتخانهء بهار * و انفاس عيسوى ز نسيم بهار جوى