چو از تو دل طلبم گوئيم دلت چه نشان داشت * من اين زمان چه نشان گويم آن نشان كه تو دانى
دلم ربائى و گوئى ز ما بگو كه چه خواهى ، * ز دُرج لعل تو خواجو چه خواهد آنكه تو دانى
890 [ برو اى باد بهارى به ديارى كه تو دانى ]
س
برو اى باد بهارى به ديارى كه تو دانى * خبرى بر ز من خسته به يارى كه تو دانى
چون گذارت بسر كوى دلارام من افتد * خويش را در حرم افكن بگذارى كه تو دانى
آستان بوسه ده و باش كه آسان نتوان زد * بوسه بر دست نگارين نگارى كه تو دانى
چون در آن منزل فرخنده عنان باز كشيدى * خيمه زن بر سر ميدان سوارى كه تو دانى
و گر آهنگ شكارش بود آن شاه سواران * گو چو كُشتى مده از دست شكارى كه تو دانى
لالهگون شد رخم از خون دل امّا چه توان كرد * كه سياهست دل لالهعذارى كه تو دانى
عرضه ده خدمت و گو از لب جانبخش بفرما * مرهمى بهر دل ريش فگارى كه تو دانى
برنگيرى ز دلم بارى ازآنروى كه دانم * نبود بار غم عشق تو بارى كه تو دانى
سر موئى نتوان جست كنار از سر كويت * مگر از موى ميان تو كنارى كه تو دانى
خرّم آن روز كه مستم ز در حجره درآئى * وز لبت بوسه شمارم بشمارى كه تو دانى
همچو ريحان تو در تابم از آن روى كه دارم * از سواد خط سبز تو غبارى كه تو دانى
گرچه كارم بشد از دست بگو بو كه برآيد * از من خستهء دلسوخته كارى كه تو دانى
در قدح ريز شرابى ز لب لعل كه خواجو * دارد از مستى چشم تو خمارى كه تو دانى
891 [ كامت اينست كه هر لحظه ز پيشم رانى ]
س
كامت اينست كه هر لحظه ز پيشم رانى * وردت اينست كه بيگانهء خويشم خوانى
پادشاهان به گناهى كه كسى نقل كند * برنگيرند دل از معتقدان جانى
گر نخواهى كه چراغ دل تنگم ميرد * آستين بر من دلسوخته چند افشانى
دل ما بردى و گوئى كه خبر نيست مرا * پرده اكنون كه دريدى ز چه مىپوشانى
ابرويت بين كه كشيدست كمان بر خورشيد * هيچ حاجب نشنيديم بدين پيشانى
چند خيزى كه قيامت ز قيامت برخاست * چه بود گر بنشينى و بلا بنشانى
هيچ پنهان نتوان ديد بدان پيدائى * هيچ پيدا نتوان يافت بدان پنهانى