تخطي إلى المحتوى الرئيسي

غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى ) — صفحة 413

مساهمون:

ص٤١٣
چو از تو دل طلبم گوئيم دلت چه نشان داشت * من اين زمان چه نشان گويم آن نشان كه تو دانى دلم ربائى و گوئى ز ما بگو كه چه خواهى ، * ز دُرج لعل تو خواجو چه خواهد آنكه تو دانى

890 [ برو اى باد بهارى به ديارى كه تو دانى ]

س
برو اى باد بهارى به ديارى كه تو دانى * خبرى بر ز من خسته به يارى كه تو دانى چون گذارت بسر كوى دلارام من افتد * خويش را در حرم افكن بگذارى كه تو دانى آستان بوسه ده و باش كه آسان نتوان زد * بوسه بر دست نگارين نگارى كه تو دانى چون در آن منزل فرخنده عنان باز كشيدى * خيمه زن بر سر ميدان سوارى كه تو دانى و گر آهنگ شكارش بود آن شاه سواران * گو چو كُشتى مده از دست شكارى كه تو دانى لاله‌گون شد رخم از خون دل امّا چه توان كرد * كه سياهست دل لاله‌عذارى كه تو دانى عرضه ده خدمت و گو از لب جانبخش بفرما * مرهمى بهر دل ريش فگارى كه تو دانى برنگيرى ز دلم بارى ازآن‌روى كه دانم * نبود بار غم عشق تو بارى كه تو دانى سر موئى نتوان جست كنار از سر كويت * مگر از موى ميان تو كنارى كه تو دانى خرّم آن روز كه مستم ز در حجره درآئى * وز لبت بوسه شمارم بشمارى كه تو دانى همچو ريحان تو در تابم از آن روى كه دارم * از سواد خط سبز تو غبارى كه تو دانى گرچه كارم بشد از دست بگو بو كه برآيد * از من خستهء دلسوخته كارى كه تو دانى در قدح ريز شرابى ز لب لعل كه خواجو * دارد از مستى چشم تو خمارى كه تو دانى

891 [ كامت اينست كه هر لحظه ز پيشم رانى ]

س
كامت اينست كه هر لحظه ز پيشم رانى * وردت اينست كه بيگانهء خويشم خوانى پادشاهان به گناهى كه كسى نقل كند * برنگيرند دل از معتقدان جانى گر نخواهى كه چراغ دل تنگم ميرد * آستين بر من دلسوخته چند افشانى دل ما بردى و گوئى كه خبر نيست مرا * پرده اكنون كه دريدى ز چه مىپوشانى ابرويت بين كه كشيدست كمان بر خورشيد * هيچ حاجب نشنيديم بدين پيشانى چند خيزى كه قيامت ز قيامت برخاست * چه بود گر بنشينى و بلا بنشانى هيچ پنهان نتوان ديد بدان پيدائى * هيچ پيدا نتوان يافت بدان پنهانى
غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى ) — صفحة 413 | محمود بن على خواجوى كرمانى / حميد مظهرى