زين طايفه شعرت به شعيرى نخرد كس * گر آب حياتست به پاكى و روانى
با اين همه يك نكته بگويم ز سر مهر * هرچند كه دانم كه تو اين شيوه ندانى
رو مسخرگى پيشه كن و مطربى آموز * تا داد خود از كهتر و مهتر بستانى
895 [ گهم رانى و گه دشنام خوانى ]
ح
گهم رانى و گه دشنام خوانى * تو دانى گر بخوانى ور برانى
من از عالم برون از آستانت * نمىدانم درى باقى تو دانى
چه باشد گر غريبى را بپرسى * چه خيزد گر اسيرى را بخوانى
ز بس كز نالهء من در فغانست * كند كوه گرانم دلگرانى
چو من دور از تو بر آتش نشستم * تو مىخواهى كه بر خاكم نشانى
بزد را هم سماع ارغنونى * ببرد آبم شراب ارغوانى
بيا تا با جوانان باده نوشيم * كه بر بادست دوران جوانى
زهى رويت گل باغ بهشتى * خط سبزت مثال آسمانى
ترا سرو روان گفتن روا نيست * كه از سر تا قدم عين روانى
چو نام شكرت گفتم خرد گفت * نديدم كس بدين شيرينزبانى
خضر گر چشمهء نوشت بديدى * بشستى دست از آب زندگانى
به هر سو گو مرو چشم تو زانروى * كه بر مردم فتد از ناتوانى
به ياد لعل دُرپاش تو خواجو * كند گاه سخن گوهرفشانى
896 [ چگونه سرو روان گويمت كه عين روانى ]
ح
چگونه سرو روان گويمت كه عين روانى * نه محض جوهر روحى كه روح جوهر جانى
كدام سرو كه گويم به راستى به تو ماند * كه باغ سرو روانى و سرو باغ روانى
تو آن نئى كه توانى كه خستگان بلا را * بكام دل برسانى و جان بلب نرسانى
چه جرم رفت كه رفتى و در غمم بنشاندى * چه خيزد ار بنشينى و آتشم بنشانى
برون نمىروى از دل كه حال ديده ببينى * نمىكشى مگر از درد و حسرتم برهانى
ز هركه دل بربايد تو دلرباتر ازوئى * ز هرچه جان بفزايد تو جانفزاتر از آنى
نهادهام سر خدمت بر آستان ارادت * گرم بلطف بخوانى و گر بقهر برانى