تخطي إلى المحتوى الرئيسي

غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى ) — صفحة 416

مساهمون:

ص٤١٦
زين طايفه شعرت به شعيرى نخرد كس * گر آب حياتست به پاكى و روانى با اين همه يك نكته بگويم ز سر مهر * هرچند كه دانم كه تو اين شيوه ندانى رو مسخرگى پيشه كن و مطربى آموز * تا داد خود از كهتر و مهتر بستانى

895 [ گهم رانى و گه دشنام خوانى ]

ح
گهم رانى و گه دشنام خوانى * تو دانى گر بخوانى ور برانى من از عالم برون از آستانت * نمىدانم درى باقى تو دانى چه باشد گر غريبى را بپرسى * چه خيزد گر اسيرى را بخوانى ز بس كز نالهء من در فغانست * كند كوه گرانم دل‌گرانى چو من دور از تو بر آتش نشستم * تو مىخواهى كه بر خاكم نشانى بزد را هم سماع ارغنونى * ببرد آبم شراب ارغوانى بيا تا با جوانان باده نوشيم * كه بر بادست دوران جوانى زهى رويت گل باغ بهشتى * خط سبزت مثال آسمانى ترا سرو روان گفتن روا نيست * كه از سر تا قدم عين روانى چو نام شكرت گفتم خرد گفت * نديدم كس بدين شيرين‌زبانى خضر گر چشمهء نوشت بديدى * بشستى دست از آب زندگانى به هر سو گو مرو چشم تو زان‌روى * كه بر مردم فتد از ناتوانى به ياد لعل دُرپاش تو خواجو * كند گاه سخن گوهرفشانى

896 [ چگونه سرو روان گويمت كه عين روانى ]

ح
چگونه سرو روان گويمت كه عين روانى * نه محض جوهر روحى كه روح جوهر جانى كدام سرو كه گويم به راستى به تو ماند * كه باغ سرو روانى و سرو باغ روانى تو آن نئى كه توانى كه خستگان بلا را * بكام دل برسانى و جان بلب نرسانى چه جرم رفت كه رفتى و در غمم بنشاندى * چه خيزد ار بنشينى و آتشم بنشانى برون نمىروى از دل كه حال ديده ببينى * نمىكشى مگر از درد و حسرتم برهانى ز هركه دل بربايد تو دلرباتر ازوئى * ز هرچه جان بفزايد تو جان‌فزاتر از آنى نهاده‌ام سر خدمت بر آستان ارادت * گرم بلطف بخوانى و گر بقهر برانى
غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى ) — صفحة 416 | محمود بن على خواجوى كرمانى / حميد مظهرى