تخطي إلى المحتوى الرئيسي

غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى ) — صفحة 412

مساهمون:

ص٤١٢
چون تو سرگردان نگشتى منكر گوى از چه گردى * چون تو در ميدان نبودى حال چوگان را چه دانى گرنه چون پروانه سوزى شمع را روشن چه بينى * ورنه زين پيمانه نوشى شرط و پيمان را چه دانى صبر ايّوبى نكرده درد را درمان چه خواهى * حزن يعقوبى نديده بيت احزان را چه دانى چون دم عيسى نديدى گفتهء خواجو چه خوانى * چون يد بيضا نديدى پور عمران را چه دانى

889 [ ايا صبا خبرى كن مرا از آنكه تو دانى ]

س
ايا صبا خبرى كن مرا از آنكه تو دانى * بدان زمين گذرى كن در آن زمان كه تو دانى چو مرغ در طيران آى و چون بر اوج نشستى * نزول ساز در آن خرّم آشيان كه تو دانى چنان مران كه غبارى به دو رسد ز گذارت * بدان طرف چو رسيدى چنان بران كه تو دانى چو جز تو هيچ‌كس آنجا مجال قرب ندارد * برو به منزل آن ماه مهربان كه تو دانى همان زمان كه رسيدى بدان زمين كه تو ديدى * سلام و بندگى ما بدان رسان كه تو دانى حكايت شب هجران و حال و روز جدائى * زمين ببوس و بيان كن بدان زبان كه تو دانى بنوك خامهء مژگان تحيّتى كه نوشتم * به دو رسان و بگويش چنان بخوان كه تو دانى و گر چنانك توانى بگوى كاى لب لعلت * دواى آن دل مجروح ناتوان كه تو دانى مرا مگوى چه گوئى هرآن سخن كه تو خواهى * ز من مپرس كجائى در آن مكان كه تو دانى