از سرمستى كشيدهايم چو مجنون * رشتهء جان در طناب خيمهء ليلى
زلف كژش بين فتاده بر رخ زيبا * راست چو ثعبان نهاده در كف موسى
عقل تصور نمىكند كه توان ديد * صورت خوبش مگر بديده معنى
موسى جان بر فراز طور محبّت * ديده ز رويش فروغ نور تجلّى
بوى عبيرست يا نسيم بهاران * باغ بهشتست يا منازل سلمى
ياد بود چون تو در محاوره آئى * با لب لعلت حكايت دم عيسى
راه ندارد بكوى وصل تو خواجو * دست گدايان كجا رسد به تمنّى
885 [ اى از حياى لعل لبت آب گشته مى ]
ش
اى از حياى لعل لبت آب گشته مى * خورشيد پيش آتش روى تو كرده خوى
در مصر تا حكايت لعل تو گفتهاند * در آتشست شكّر مصرى بسان نى
شور تو در سر من شوريده تا به چند * داغ تو بر دل من دلخسته تا بكى
در آرزوى لعل تو بينم كه هر نفس * جانم چو جام مى بلب آيد هزار پى
صبحست و ما چو نرگس مست تو در خمار * قم و اسقنا المدامة بالصبح يا صبى
دل را كه همچو تير برون شد ز شست ما * سوى كمان ابرويت آوردهايم پى
از ما گمان مبر كه توانى شدن جدا * زانرو كه آفتاب نگردد جدا ز فِى
مجنون گرش به خيمه ليلى دهند راه * تا باشدش حيات نيايد برون ز حى
گل را چه غم ز زارى بلبل كه در چمن * او را هزار عاشق زارست همچو وى
خواجو بوقت صبح قدح كش كه آفتاب * مانند ذرّه رقص كند از نشاط مى
886 [ ز تو با تو راز گويم به زبان بىزبانى ]
ح
ز تو با تو راز گويم به زبان بىزبانى * به تو از تو راه جويم بنشان بىنشانى
چه شوى ز ديده پنهان كه چو روز مىنمايد * رخ همچو آفتابت ز نقاب آسمانى
تو چه معنى لطيفى كه مجرّد از دليلى * تو چه آيتى شريفى كه منزّه از بيانى
ز تو ديده چون بدوزم كه توئى چراغ ديده * ز تو كى كنار گيرم كه تو در ميان جانى
همه پرتو و تو شمعى همه عنصر و تو روحى * همه قطره و تو بحرى همه گوهر و تو كانى
چو تو صورتى نديدم همه موبهمو لطائف * چو تو سورتى نخواندم همه سربهسر معانى