تخطي إلى المحتوى الرئيسي

غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى ) — صفحة 410

مساهمون:

ص٤١٠
از سرمستى كشيده‌ايم چو مجنون * رشتهء جان در طناب خيمهء ليلى زلف كژش بين فتاده بر رخ زيبا * راست چو ثعبان نهاده در كف موسى عقل تصور نمىكند كه توان ديد * صورت خوبش مگر بديده معنى موسى جان بر فراز طور محبّت * ديده ز رويش فروغ نور تجلّى بوى عبيرست يا نسيم بهاران * باغ بهشتست يا منازل سلمى ياد بود چون تو در محاوره آئى * با لب لعلت حكايت دم عيسى راه ندارد بكوى وصل تو خواجو * دست گدايان كجا رسد به تمنّى

885 [ اى از حياى لعل لبت آب گشته مى ]

ش
اى از حياى لعل لبت آب گشته مى * خورشيد پيش آتش روى تو كرده خوى در مصر تا حكايت لعل تو گفته‌اند * در آتشست شكّر مصرى بسان نى شور تو در سر من شوريده تا به چند * داغ تو بر دل من دلخسته تا بكى در آرزوى لعل تو بينم كه هر نفس * جانم چو جام مى بلب آيد هزار پى صبحست و ما چو نرگس مست تو در خمار * قم و اسقنا المدامة بالصبح يا صبى دل را كه همچو تير برون شد ز شست ما * سوى كمان ابرويت آورده‌ايم پى از ما گمان مبر كه توانى شدن جدا * زان‌رو كه آفتاب نگردد جدا ز فِى مجنون گرش به خيمه ليلى دهند راه * تا باشدش حيات نيايد برون ز حى گل را چه غم ز زارى بلبل كه در چمن * او را هزار عاشق زارست همچو وى خواجو بوقت صبح قدح كش كه آفتاب * مانند ذرّه رقص كند از نشاط مى

886 [ ز تو با تو راز گويم به زبان بىزبانى ]

ح
ز تو با تو راز گويم به زبان بىزبانى * به تو از تو راه جويم بنشان بىنشانى چه شوى ز ديده پنهان كه چو روز مىنمايد * رخ همچو آفتابت ز نقاب آسمانى تو چه معنى لطيفى كه مجرّد از دليلى * تو چه آيتى شريفى كه منزّه از بيانى ز تو ديده چون بدوزم كه توئى چراغ ديده * ز تو كى كنار گيرم كه تو در ميان جانى همه پرتو و تو شمعى همه عنصر و تو روحى * همه قطره و تو بحرى همه گوهر و تو كانى چو تو صورتى نديدم همه موبه‌مو لطائف * چو تو سورتى نخواندم همه سربه‌سر معانى