سليمانى ولى ديوان بديوان تو بركارند * بگو تا بشكند آصف صف ديوان ديوانى
برون از جهل بوجهلى نبينم هيچ در ذاتت * ازين پس پيش گير آخر مسلمانىّ سلمانى
بملك جم مشو غرّه كه اين پيران روئينتن * به دستانت بدست آرند اگر خود پور دستانى
اگر رَهبان اين راهى و گر رُهبان اين ديرى * چو ديّارت نمىماند چه رُهبانى چه رَهبانى
رود هم عاقبت بر باد شادروان اقبالت * اگر زير نگين دارى همه ملك سليمانى
چو مىبينى كه اين منزل اقامت را نمىشايد * علم بر ملك باقى زن ازين منزلگه فانى
چو خواجو بستهاى دل در كمند زلف مهرويان * ازآنرو در دلت جمعست مجموع پريشانى
894 [ دى سير برآمد دلم از روز جوانى ]
س
دى سير برآمد دلم از روز جوانى * جانم بلب آمد ز غم و درد نهانى
كردم گله زين چرخ سيهروى بداختر * كز بهر دو قرصم بجهان چند دوانى
جان من دلسوخته را هيچ مرادى * حاصل نشود تا تو به كامش نرسانى
فرياد ز دست تو كه از قيد حوادث * يك لحظه امانم ندهى خاصه امانى
هركو چو قلم گاه سخن دُر بچكاند * خون سيه از تيغ زبانش بچكانى
كى شاد شود خسروى از دور تو كز تو * بىدار بدارا نرسد تخت كيانى
سلطان فلك گرم شد و گفت كه خواجو * بر ملك بقا زن علم از عالم فانى
زين پير جهانديدهء بدروز چه خواهى * بر وى ز چه شنعت كنى و دست فشانى
هرچند جهانى ز سلاطين زمانه * آخر نه گداى در سلطان جهانى
در مصر معانى يد بيضا بنمائى * وقتى كه چو موسى نكشى سر ز شبانى
گر نايب خاقانى و خاقانى وقتى * ور ثانى سحبانى و حسّان زمانى
چون شمع مكش سر كه به يكدم بكشندت * با اين همه گردنكشى و چربزبانى
خاموش كه تا در دهن خلق نيفتى * در ملك فصاحت چو زبان كام نرانى