تخطي إلى المحتوى الرئيسي

غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى ) — صفحة 415

مساهمون:

ص٤١٥
سليمانى ولى ديوان بديوان تو بركارند * بگو تا بشكند آصف صف ديوان ديوانى برون از جهل بوجهلى نبينم هيچ در ذاتت * ازين پس پيش گير آخر مسلمانىّ سلمانى بملك جم مشو غرّه كه اين پيران روئين‌تن * به دستانت بدست آرند اگر خود پور دستانى اگر رَهبان اين راهى و گر رُهبان اين ديرى * چو ديّارت نمىماند چه رُهبانى چه رَهبانى رود هم عاقبت بر باد شادروان اقبالت * اگر زير نگين دارى همه ملك سليمانى چو مىبينى كه اين منزل اقامت را نمىشايد * علم بر ملك باقى زن ازين منزلگه فانى چو خواجو بسته‌اى دل در كمند زلف مهرويان * ازآن‌رو در دلت جمعست مجموع پريشانى

894 [ دى سير برآمد دلم از روز جوانى ]

س
دى سير برآمد دلم از روز جوانى * جانم بلب آمد ز غم و درد نهانى كردم گله زين چرخ سيه‌روى بداختر * كز بهر دو قرصم بجهان چند دوانى جان من دلسوخته را هيچ مرادى * حاصل نشود تا تو به كامش نرسانى فرياد ز دست تو كه از قيد حوادث * يك لحظه امانم ندهى خاصه امانى هركو چو قلم گاه سخن دُر بچكاند * خون سيه از تيغ زبانش بچكانى كى شاد شود خسروى از دور تو كز تو * بىدار بدارا نرسد تخت كيانى سلطان فلك گرم شد و گفت كه خواجو * بر ملك بقا زن علم از عالم فانى زين پير جهان‌ديدهء بدروز چه خواهى * بر وى ز چه شنعت كنى و دست فشانى هرچند جهانى ز سلاطين زمانه * آخر نه گداى در سلطان جهانى در مصر معانى يد بيضا بنمائى * وقتى كه چو موسى نكشى سر ز شبانى گر نايب خاقانى و خاقانى وقتى * ور ثانى سحبانى و حسّان زمانى چون شمع مكش سر كه به يك‌دم بكشندت * با اين همه گردنكشى و چرب‌زبانى خاموش كه تا در دهن خلق نيفتى * در ملك فصاحت چو زبان كام نرانى
غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى ) — صفحة 415 | محمود بن على خواجوى كرمانى / حميد مظهرى