بتپرستان صورتش را سجده مىآرند و شايد * گر كند خواجو بمعنى آن جماعت را امامى
878 [ گر آفتاب نباشد تو ماهچهره تمامى ]
ح
گر آفتاب نباشد تو ماهچهره تمامى * كه آفتاب بلندى چو بر كنارهء بامى
كنون تو سرو خرامان به گاه جلوهء طاوس * هزار بار سبق بردهاى به كبكخرامى
گرم قبول كنى همچو بندگان به ارادت * بديده گر بنشينى بايستم بغلامى
اگرچه غيرتم آيد كه باوجود حريفان * مثال آب حياتى كه در ميان ظلامى
اگر چراغ نباشد مرا تو چشموچراغى * ور آفتاب نباشد مرا تو ماه تمامى
ز شام تا بسحر شمعوار پيش وجودت * بسوختيم و ليكن دلت نسوخت ز خامى
مگر تو باغ بهشتى نگويمت كه چو حورى * مرا تو جان و جهانى ندانمت كه كدامى
به راه باديه ما را بمان بخار مغيلان * شب رحيل كه گفتيم ترك جان گرامى
محبّ دوست نينديشد از جفاى رقيبان * ترا كه شوق حرم نيست غم بود ز حرامى
چه باشد ار بعنايت نظر كنى سوى خواجو * چرا كه لطف تو عامست و آن ستمزده عامى
879 [ كس به نيكى نبرد نام من از بدنامى ]
س
كس به نيكى نبرد نام من از بدنامى * زانكه در شهر شدم شهره به دردآشامى
آنچنان خوار و حقيرم كه مرا دشمن و دوست * چون سگ از پيش برانند به دشمن كامى
ما چنين سوختهء باده و افسردهدلان * احتراز از مى جوشيده كنند از خامى
تا دلم در گره زلف دلارام افتاد * بر سر آتش و آبست ز بىآرامى
عقل را بار نباشد به سراپردهء عشق * زانكه ره در حرم خاص نيابد عامى
شيرگيران باردات همه در دام آيند * تا كند آهوى شيرافكن او بادامى
راستان سرو شمارندت اگر در باغى * صادقان صبح شمارندت اگر بر بامى
راستى را چو تو بر طرف چمن بگذشتى * سرو بر جاى فروماند ز بىاندامى
چند گوئى سخن از خال سياهش خواجو * طمع از دانه ببر زانكه كنون در دامى