تخطي إلى المحتوى الرئيسي

غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى ) — صفحة 407

مساهمون:

ص٤٠٧
بت‌پرستان صورتش را سجده مىآرند و شايد * گر كند خواجو بمعنى آن جماعت را امامى

878 [ گر آفتاب نباشد تو ماه‌چهره تمامى ]

ح
گر آفتاب نباشد تو ماه‌چهره تمامى * كه آفتاب بلندى چو بر كنارهء بامى كنون تو سرو خرامان به گاه جلوهء طاوس * هزار بار سبق برده‌اى به كبك‌خرامى گرم قبول كنى همچو بندگان به ارادت * بديده گر بنشينى بايستم بغلامى اگرچه غيرتم آيد كه باوجود حريفان * مثال آب حياتى كه در ميان ظلامى اگر چراغ نباشد مرا تو چشم‌وچراغى * ور آفتاب نباشد مرا تو ماه تمامى ز شام تا بسحر شمع‌وار پيش وجودت * بسوختيم و ليكن دلت نسوخت ز خامى مگر تو باغ بهشتى نگويمت كه چو حورى * مرا تو جان و جهانى ندانمت كه كدامى به راه باديه ما را بمان بخار مغيلان * شب رحيل كه گفتيم ترك جان گرامى محبّ دوست نينديشد از جفاى رقيبان * ترا كه شوق حرم نيست غم بود ز حرامى چه باشد ار بعنايت نظر كنى سوى خواجو * چرا كه لطف تو عامست و آن ستم‌زده عامى

879 [ كس به نيكى نبرد نام من از بدنامى ]

س
كس به نيكى نبرد نام من از بدنامى * زانكه در شهر شدم شهره به دردآشامى آن‌چنان خوار و حقيرم كه مرا دشمن و دوست * چون سگ از پيش برانند به دشمن كامى ما چنين سوختهء باده و افسرده‌دلان * احتراز از مى جوشيده كنند از خامى تا دلم در گره زلف دلارام افتاد * بر سر آتش و آبست ز بىآرامى عقل را بار نباشد به سراپردهء عشق * زانكه ره در حرم خاص نيابد عامى شيرگيران باردات همه در دام آيند * تا كند آهوى شيرافكن او بادامى راستان سرو شمارندت اگر در باغى * صادقان صبح شمارندت اگر بر بامى راستى را چو تو بر طرف چمن بگذشتى * سرو بر جاى فروماند ز بىاندامى چند گوئى سخن از خال سياهش خواجو * طمع از دانه ببر زانكه كنون در دامى