872 [ چون نيست ما را با او وصالى ]
ح
چون نيست ما را با او وصالى * كاجى به كويش بودى مجالى
زين به چه بايد ما را كه آيد * از خاك كويش باد شمالى
همچون هلالى گشتم چو ديدم * بر طرف خورشيد مشكين هلالى
جانم ز جانان سر بر نتابد * كز جان نباشد تن را ملالى
از شوق لعلش دل شد چو ميمى * وز عشق زلفش قد شد چو دالى
در چنگ زلفش دل پايبندى * بر خاك كويش جان پايمالى
دانى كه چونم دور از جمالش * از مويه موئى وز ناله نالى
هر شب خيالش آيد به پيشم * شخص ضعيفم بيند خيالى
آنكس چه داند حال ضعيفان * كو را نبودست يك روز حالى
مىرفت خواجو با خويش مىگفت * كان شد كه با او بودت وصالى
873 [ دوش بر طرف چمن گلبانگ مىزد بلبلى ]
ش
دوش بر طرف چمن گلبانگ مىزد بلبلى * مىفكند از ناله هردم در گلستان غلغلى
كآنكه زير گنبد نيلوفرى دارد وطن * از گلندامى ندارد چاره و ما از گلى
محمل ما را درين وادى كجا باشد نزول * زانكه در راه محبّت كس نيابد منزلى
هيچ بادى برنمىآيد در اين طوفان و موج * كافكند از كشتى ما تختهاى بر ساحلى
منكر مستان نباشد هركه باشد هوشيار * زانكه باشد بىجنون هرجا كه باشد عاقلى
عالمى كو در خرابات فنا ساغر كشد * پيش ما فاضلتر از صدساله زهد جاهلى
هيچ دل بر كشتگان ضربت عشقت نسوخت * زانكه زلف دلكشت نگذاشت در عالم دلى
حاصلى در عشق ممكن نيست جز بىحاصلى * چون توان كردن چو ما را نيست زين به حاصلى
خيز خواجو چون ز زهد و توبه كارت مشكلست * باده پيش آور كه بىمى حل نگردد مشكلى
874 [ خوشا شراب محبّت ز ساغر ازلى ]
ش
خوشا شراب محبّت ز ساغر ازلى * قدح به روى صبوحىكشان لميزلى
ز دست ساقى تحقيق اگر خورى جامى * شراب را ابدى دان و جام را ازلى