868 [ شبست و خلوت و مهتاب و ساغر اى بت ساقى ]
ح
شبست و خلوت و مهتاب و ساغر اى بت ساقى * بريز خون صراحى بيار بادهء باقى
خوشا بوقت سحر بر سماع بلبل شبخيز * شراب راوقى از دست لعبتان رواقى
تو خضر وقتى و شب ظلمتست در قدح آويز * كه باده آب حياتست خاصه از لب ساقى
نواى نغمهء عشاق از اصفهان چه خوش آيد * مرا كه ميل عراقست و شاهدان عراقى
دواى درد جدائى كجا بصبر توان كرد * بيار شربت وصل ار طبيب درد فراقى
مقيم طاق دو ابروى تست مردم چشمم * و گرچه جفت غمم بىتو در زمانه تو طاقى
كجا بگرد سمندت رسد پيادهء مسكين * بدين صفت كه تو گردون خرام برق براقى
تو آفتاب بلندى ولى زوال ندارى * تو ماه مهرفروزى ولى برى ز محاقى
تو خون خواجو اگر مىخورى غريب نباشد * كه از نتيجهء خونخوارگان جنگ براقى
869 [ تشنهام تا بكى آخر بده آبى ساقى ]
ش
تشنهام تا بكى آخر بده آبى ساقى * فى حَشَاى اضطرَمتُ نايرة الأشواق
عمر باقى بر صاحبنظران دانى چيست * آنچه از بادهء دوشينه بماند باقى
عنَتِ الوَرق على قلقَلة الاقداح * و لَنا القرقف فى بلبَلة الاحداق
گر گل از گل بدمد بيدل جانافشان را * صحف تُكتَبُ بالدمع على الاوراق
اى كه هستى ز نظر غايب و حاضر در دل * فى الكرى طيفك ما غاب عن الآماق
تو اگر فتنه دور قمرى نادر نيست * كه به رخسار چو مه نادرهء آفاقى
گرچه روزى به نهايت رسد ايّام بقا * فى الهوى لا تتناهى طُرق العُشّاق
سر براى تو كه هم دردى و هم درمانى * جان فداى تو كه هم زهرى و هم ترياقى
انّ للمغرِم فى النَّشوةِ صحوا رِفقا * لا تلوموا و اعينوا زُمَر الفسّاق
دلق از رق به مى لعل گرو كن خواجو * كه مناسب نبود عاشقى و زرّاقى
جام مى گير كه بر بام سماوات زنيم * علم مرشدى و نوبت به اسحاقى