تخطي إلى المحتوى الرئيسي

غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى ) — صفحة 400

مساهمون:

ص٤٠٠
عاقبت كام دل خويش بگيرم ز لبت * گر مرا بر سر زلف تو بود دسترسى بر سر كوت ندارم سر و پرواى بهشت * زانكه فردوس برين بىتو نيرزد به خسى تشنه در باديه مرديم به اوميد فرات * وه كه بگذشت فراتم ز سر امروز بسى هركسى را نرسد از تو تمنّاى وصال * آشيان بر ره سيمرغ چه سازد مگسى خيز خواجو كه گل از غنچه برون مىآيد * بلبلى چون تو كنون حيف بود در قفسى

865 [ تو چون قربان نمىگردى كجا هم‌كيش ما باشى ]

ش
تو چون قربان نمىگردى كجا هم‌كيش ما باشى * به ترك خويش و بيگانه بگو تا خويش ما باشى اگر دردت شود درمان علاج رنج ما گردى * و گر زخمت شود مرهم روان ريش ما باشى حيات جاودان يا بى اگر در راه ما ميرى * برآرى نام سلطانى اگر درويش ما باشى تو چون جانى همان بهتر كه از ما سير برنائى * تو چون شمعى چنان خوش‌تر كزين پس پيش ما باشى اگر خون دل از مژگان بريزى آب خود ريزى * و گر زهر از لب خنجر ننوشى نيش ما باشى جهان‌داران نهندت عيد اگر قربان ما گردى * كمانداران كنندت زه اگر در كيش ما باشى برو خواجو كه بدنامان ز نيك و بد نينديشند * تو بدنامى عجب دارم كه نيك‌انديش ما باشى

866 [ گر بفريب مىكشى ور بعتاب مىكشى ]

ح
گر بفريب مىكشى ور بعتاب مىكشى * دل به تو مىكشد مر از آنكه لطيف و دلكشى آب حيات مىبرد لعل لب چو آتشت * و آب نبات مىچكد زان لب لعل آتشى حاصل من ز خطّ تو نيست بجز سيه‌رخى * پايهء من ز زلف تو نيست بجز مشوّشى تير ترا منم هدف گر تو خدنگ مىزنى * تيغ ترا منم سپر گر تو اسير مىكشى زلف تو در فريب دل چند كند سيه‌گرى * چشم تو در كمين جان چند كند كمانكشى
غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى ) — صفحة 400 | محمود بن على خواجوى كرمانى / حميد مظهرى