نباشد عيب اگر گردم قتيل چشم خونخوارت * كه هم روزى شهيد آيد به تيغ كافران غازى
به ترك جان بگو خواجو گرت جانانه مىبايد * كه در ملكى نشايد كرد سلطانى با نبازى
859 [ گرفتمت كه بگيرم عنان مركب تازى ]
ح
گرفتمت كه بگيرم عنان مركب تازى * كجا روم كه فرس بر من شكسته نتازى
تو شاهبازى و دانم كه تيهوان نتوانند * كه در نشيمن عنقا كنند دعوى بازى
شبان تيره بسى بُردهام به آخر و روزى * شبى چو زلف سياهت نديدهام به درازى
ضرورتست كه پيشت چو شمع سوزم و سازم * گرم چو شمع بسوزى ورم چو عود بسازى
مرا بضرب تو چون چنگ سرخوشست و ليكن * تو دانى ار بزنى حاكمى و گر بنوازى
به دوستى كه چو دل قلب و نادرست نيايم * گرم در آتش سوزنده همچو زر بگدازى
به خون بشوى مرا چون قتيل تيغ تو گشتم * كه در شريعت عشقت شهيد باشم و غازى
چو روشنست كه نور بقا ثبات ندارد * به ناز خويش و نياز من شكسته چه نازى
فداى جان تو خواجو اگر قتيل تو گردد * ولى بقتل وى آن به كه دست خويش نيازى
860 [ سحر چون باد عيسى دم كند با روح دمسازى ]
ش
سحر چون باد عيسى دم كند با روح دمسازى * هزار آوا شود مرغ سحرخوان از خوشآوازى
بده آبى و از مستان بياموز آتشانگيزى * بزن دستى و از رندان تفرّج كن سراندازى
ز پيمان بگذر اى صوفى و دركش بادهء صافى * كه آن بهتر كه مستان را كند پيمانه دمسازى
درين مدّت كه از ياران جدا گشتيم و غمخواران * توئى اى غم كه شب تا روز ما را محرم رازى
چو آن مهوش نمىآرم پرىروئى به زيبائى * چو آن لعبت نمىبينم گلندامى به طنّازى