تخطي إلى المحتوى الرئيسي

غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى ) — صفحة 397

مساهمون:

ص٣٩٧
نباشد عيب اگر گردم قتيل چشم خون‌خوارت * كه هم روزى شهيد آيد به تيغ كافران غازى به ترك جان بگو خواجو گرت جانانه مىبايد * كه در ملكى نشايد كرد سلطانى با نبازى

859 [ گرفتمت كه بگيرم عنان مركب تازى ]

ح
گرفتمت كه بگيرم عنان مركب تازى * كجا روم كه فرس بر من شكسته نتازى تو شاهبازى و دانم كه تيهوان نتوانند * كه در نشيمن عنقا كنند دعوى بازى شبان تيره بسى بُرده‌ام به آخر و روزى * شبى چو زلف سياهت نديده‌ام به درازى ضرورتست كه پيشت چو شمع سوزم و سازم * گرم چو شمع بسوزى ورم چو عود بسازى مرا بضرب تو چون چنگ سرخوشست و ليكن * تو دانى ار بزنى حاكمى و گر بنوازى به دوستى كه چو دل قلب و نادرست نيايم * گرم در آتش سوزنده همچو زر بگدازى به خون بشوى مرا چون قتيل تيغ تو گشتم * كه در شريعت عشقت شهيد باشم و غازى چو روشنست كه نور بقا ثبات ندارد * به ناز خويش و نياز من شكسته چه نازى فداى جان تو خواجو اگر قتيل تو گردد * ولى بقتل وى آن به كه دست خويش نيازى

860 [ سحر چون باد عيسى دم كند با روح دمسازى ]

ش
سحر چون باد عيسى دم كند با روح دمسازى * هزار آوا شود مرغ سحرخوان از خوش‌آوازى بده آبى و از مستان بياموز آتش‌انگيزى * بزن دستى و از رندان تفرّج كن سراندازى ز پيمان بگذر اى صوفى و دركش بادهء صافى * كه آن بهتر كه مستان را كند پيمانه دمسازى درين مدّت كه از ياران جدا گشتيم و غمخواران * توئى اى غم كه شب تا روز ما را محرم رازى چو آن مهوش نمىآرم پرىروئى به زيبائى * چو آن لعبت نمىبينم گلندامى به طنّازى
غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى ) — صفحة 397 | محمود بن على خواجوى كرمانى / حميد مظهرى