مرا تا جان بود در تن ز پايت برندارم سر * گر از دستم برى بيرون و از پايم دراندازى
كسى كو را نظر باشد به روى چون تو منظورى * خيالست اينكه تا باشد كند ترك نظربازى
چرا از طرّه آموزى سيهكارى و طرّارى * چرا از غمزه گيرى ياد خونخوارى و غمّازى
تو خود با ما نپردازى و بىروى تو هر ساعت * كند جانم ز دود دل هواى خانهپردازى
چو كشتى ضايعم مگذار و چون باد از سرم مگذر * كه نگذارد شهيدان را ميان خاك و خون غازى
سر از خنجر مكش خواجو اگر گردنكشى خواهى * كه پاى تيغ بايد كرد مردان را سراندازى
861 [ اگر تو عشق نبازى بعمر خويش چه نازى ]
ح
اگر تو عشق نبازى بعمر خويش چه نازى * كه كار زندهدلان عشقبازى است نه بازى
مرا بجور رقيبان مران ز كوى حبيبان * درون كعبه چه باك از مخالفان حجازى
ميان حلقهء رندان مگو ز توبه و تقوى * بيان عشق حقيقى مجو ز عشق مجازى
مكن ملامت رامين اگر ملازم ويسى * مباش منكر محمود اگر مقرّ ايازى
بمير بر سر كويش گرت بُود سر كويش * كه پيش اهل حقيقت شهيد باشى و غازى
كنند گوشهنشينان كنج خلوت چشمم * هزار ميخى مژگان به خون ديده نمازى
به تيرگى و درازى شبى چو دوش نديدم * اگرچه زلف تو از دوش بگذرد به درازى
متاب روى ز مهر ار چه آفتاب منيرى * به حُسن خويش مناز ار چه در تنعّم و نازى
بسوى ما نظرى كن ز روى لطف و كرامت * بكوى ما گذرى كن ز راه بندهنوازى
به زير پاى تو خواجو اگر چو مور بميرد * ترا خبر نبُود بر فراز ابرش تازى
اگرچه بلبل باغ محبّتست و ليكن * مگس چگونه كند پيش باز دعوى بازى