855 [ اى كه بر ديدهء صاحبنظران مىگذرى ]
ح
اى كه بر ديدهء صاحبنظران مىگذرى * پرده بردار كه تا خلق ببينند پرى
مىروى فارغ و خلقى نگران از پسوپيش * تا تو يك ره ز سر لطف در ايشان نگرى
همه شب منتظر موكب صبحم كه مرا * بوى زلف تو دهد نكهت باد سحرى
بامدادان كه صبا حلّه خضرا پوشد * نوعروسان چمن را به گه جلوهگرى
اين طراوت كه تو دارى چو بگلزار آئى * گل رويت ببرد رونق گلبرگ طرى
در كماليّت حسنت نرسد درك عقول * هرچه در خاطرم آيد تو از آن خوبترى
وه كه گر پرده براندازى وزين پرده زنى * پردهء راز معمّاى جهان را بدرى
ور بدين شكل و شمايل بدرآئى روزى * نه دل من كه دل خلق جهانى ببرى
خون خواجوست بتا ريخته بر خاك درت * تا بدانى كه دگرباره به عزّت گذرى
856 [ گل سورى دگر به جلوهگرى ]
ش
گل سورى دگر به جلوهگرى * مىكند صيد بلبل سحرى
به طراوت سمنرخان چمن * مىبرند آب لاله برگ طرى
بوى گيسوى يار مىشنوم * يا نسيم بنفشهء طبرى
گل بستانفروز دم نزند * پيش رخسار او ز خوشنظرى
بر درش به سكه دوست مىخوانم * دوست مىخواندم به كبك درى
چون نويسم حديث لعل لبش * قصب جامهام شود شكرى
پيش چشمش حديث نرگس مست * بود آهو و عين بىبصرى
مردم چشمم افكند بر زر * دمبهدم لعل پارهء جگرى
روزم از شب نمىشود روشن * بىرخ و زلف او ز بىخبرى
ديو در اعتقاد من آنست * كه مرا منع مىكند ز پرى
عمر خواجو به زخم تير فراق * گشت دور از جمال او سپرى