تخطي إلى المحتوى الرئيسي

غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى ) — صفحة 396

مساهمون:

ص٣٩٦

857 [ چو چشم مست تو با خواب مىكند بازى ]

س
چو چشم مست تو با خواب مىكند بازى * دو چشم من همه با آب مىكند بازى چنين كه غمزهء شوخ تو مست و مخمورست * چرا به گوشهء محراب مىكند بازى ببين كه آهوى روباه باز صيّادت * چگونه با دل اصحاب مىكند بازى چو خون چشم من آمد به جوش ازآن‌رويست * كه با سرشك چو عنّاب مىكند بازى ز زير پهلوى پرخار من چه غم دارد * كسى كه بر سر سنجاب مىكند بازى بيا كه زلف رسن‌باز هندوآسايت * شبى دراز به مهتاب مىكند بازى دلم ز بىخردى همچو طفل بازيگر * بدان كمند رسن تاب مىكند بازى تفرّجيست كه شب باز طرّه‌ات همه شب * بنور شمع جهانتاب مىكند بازى عجب ز مردم بحرين ديده‌ات خواجو * كه در ميانهء غرقاب مىكند بازى

858 [ ميا در قلب عشق اى دل كه بازى نيست جانبازى ]

ش
ميا در قلب عشق اى دل كه بازى نيست جانبازى * مكن بر جان خويش آخر ز راه كين كمين‌سازى همان بهتر كه بازآئى از اين پرواز بىحاصل * كه كبك خسته نتواند كه با بازان كند بازى چو مىسوزيم و مىسازيم همچون عود در چنگت * چرا اى مطرب مجلس دمى با ما نمىسازى چه باشد چون من نالان بضربت گشته‌ام قانع * اگر يك نوبتم در بركشى چون ساز و بنوازى دلم را گر نمىخواهى كه سوزى ز آتش سودا * ز خال عنبرين فلفل چرا بر آتش اندازى برافروزى روان حسن اگر عارضِ برافروزى * براندازى بناى عقل اگر برقع براندازى چرا بايد كه خون عالمى ريزى و عالم را * ز مردم بازپردازى و با مردم نپردازى