چند كنى خواريم چو جان عزيزى * شرط عزيزان نباشد اينهمه خوارى
گرچه اسير تو در شمار نيايد * هيچكسى را به هيچكس نشمارى
بر سر ره كشتگان تيغ جفا را * بگذرى و در ميان خون بگذارى
اين نه طريق محبّتست و مودّت * وين نبود شرط دوستدارى و يارى
دمبهدم از فرقت تو ديدهء خواجو * سيل براند بسان ابر بهارى
851 [ اى دلم بسته ز زلف سيهت زنّارى ]
ح
اى دلم بسته ز زلف سيهت زنّارى * نافهء مشك تتار از سر زلفت تارى
خط مشكين تو از غاليه بر صفحهء ماه * گِرد آن نقطهء موهوم كشد پرگارى
بر گل عارضت آن خال سياه افتادست * همچو زنگىبچهئى بر طرف گلزارى
گر كسى برخورد از لعل لبت اولى من * ور دل از دست رود در سر زلفت بارى
كار زلف سيهت گر به دلم در بندست * سهل باشد اگرش زين بگشايد كارى
دلم آن طرّه هندو به سيهكارى برد * چون فتادم من بيدل به چنان طرّارى
نرگس مست تو گر باده چنين پيمايد * نيست ممكن كه ز مجلس برود هشيارى
گرهى از شكن زلف چليپا بگشاى * تا به هر موى ببندم پس ازين زنّارى
ظاهر آنست كه ضايع گذرد عمر عزيز * مگر آن دم كه برآرى نفسى با يارى
ميل خاطر به گلستان نكشد خواجو را * اگرش دست دهد طلعت گلرخسارى
852 [ اى نفس مشكبيز باد بهارى ]
ش
اى نفس مشكبيز باد بهارى * غاليهبوئى مگر نسيم نگارى
بر سر زلفش گذشتهاى كه بدينسان * نافهگشائى كنى و مشك نثارى
جان گرامى فداى خاك رهت باد * كز من مسكين قدم دريغ مدارى
گر گذرى باشدت به منزل آن ماه * لطف بود گر پيام من بگذارى
گو چه شود گر خلاف قول بدانديش * كام دل ريش اين شكسته برآرى
اى ز سر زلف مشكساى معنبر * بر سر آتش نهاده عود قمارى
چون به زبان قلم حديث تو رانم * آيدم از خامه بوى مشك تتارى
غابَ اذا غبتُ في الصَّبابة صَبرى * بانَ اذا بِنت في العباد قرارى