تخطي إلى المحتوى الرئيسي

غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى ) — صفحة 393

مساهمون:

ص٣٩٣
چند كنى خواريم چو جان عزيزى * شرط عزيزان نباشد اين‌همه خوارى گرچه اسير تو در شمار نيايد * هيچ‌كسى را به هيچ‌كس نشمارى بر سر ره كشتگان تيغ جفا را * بگذرى و در ميان خون بگذارى اين نه طريق محبّتست و مودّت * وين نبود شرط دوستدارى و يارى دم‌به‌دم از فرقت تو ديدهء خواجو * سيل براند بسان ابر بهارى

851 [ اى دلم بسته ز زلف سيهت زنّارى ]

ح
اى دلم بسته ز زلف سيهت زنّارى * نافهء مشك تتار از سر زلفت تارى خط مشكين تو از غاليه بر صفحهء ماه * گِرد آن نقطهء موهوم كشد پرگارى بر گل عارضت آن خال سياه افتادست * همچو زنگىبچه‌ئى بر طرف گلزارى گر كسى برخورد از لعل لبت اولى من * ور دل از دست رود در سر زلفت بارى كار زلف سيهت گر به دلم در بندست * سهل باشد اگرش زين بگشايد كارى دلم آن طرّه هندو به سيه‌كارى برد * چون فتادم من بيدل به چنان طرّارى نرگس مست تو گر باده چنين پيمايد * نيست ممكن كه ز مجلس برود هشيارى گرهى از شكن زلف چليپا بگشاى * تا به هر موى ببندم پس ازين زنّارى ظاهر آنست كه ضايع گذرد عمر عزيز * مگر آن دم كه برآرى نفسى با يارى ميل خاطر به گلستان نكشد خواجو را * اگرش دست دهد طلعت گل‌رخسارى

852 [ اى نفس مشك‌بيز باد بهارى ]

ش
اى نفس مشك‌بيز باد بهارى * غاليه‌بوئى مگر نسيم نگارى بر سر زلفش گذشته‌اى كه بدين‌سان * نافه‌گشائى كنى و مشك نثارى جان گرامى فداى خاك رهت باد * كز من مسكين قدم دريغ مدارى گر گذرى باشدت به منزل آن ماه * لطف بود گر پيام من بگذارى گو چه شود گر خلاف قول بدانديش * كام دل ريش اين شكسته برآرى اى ز سر زلف مشكساى معنبر * بر سر آتش نهاده عود قمارى چون به زبان قلم حديث تو رانم * آيدم از خامه بوى مشك تتارى غابَ اذا غبتُ في الصَّبابة صَبرى * بانَ اذا بِنت في العباد قرارى