843 [ ياد باد آنكه دلم را مدد جان بودى ]
ش
ياد باد آنكه دلم را مدد جان بودى * درد دلسوز مرا مايهء درمان بودى
برخ خوشنظر و عارض بستانافروز * رشك برگ سمن و لالهء نعمان بودى
به خط سبز و سر زلف سياه و لب لعل * خضر و ظلمت و سرچشمهء حيوان بودى
پاى سرو از قد رعناى تو در گل مىرفت * خاصه آنوقت كه بر طرف گلستان بودى
همچو پروانه دلم سوختهء عشق تو بود * زانكه در تيره شبم شمع شبستان بودى
در هواى تو چو بلبل ز دمى نعرهء شوق * كه بگلزار لطافت گل خندان بودى
جان به آواز دلاويز تو دادم بر باد * كه بوقت سحرم مرغ خوشالحان بودى
با تو پرداخته بودم دل حيران ليكن * خانهپرداز من بيدل حيران بودى
همچو خواجو سروسامان من از دست برفت * زانكه در قصد من بىسروسامان بودى
844 [ گر آن مه در نظر بودى چه بودى ]
ح
گر آن مه در نظر بودى چه بودى * ورش بر ما گذر بودى چه بودى
مرا كز بيخودى از خود خبر نيست * گر او را اين خبر بودى چه بودى
اگر چون آن پرىپيكر در آفاق * پرىروى دگر بودى چه بودى
بدينسان كز نظر يكدم جدا نيست * گرش با ما نظر بودى چه بودى
مرا گويند درمان تو صبرست * دريغا صبر گر بودى چه بودى
روانم در شب هجران بفرسود * گر آن شب را سحر بودى چه بودى
مرا چون با سر زلفت سرى هست * گرم پرواى سر بودى چه بودى
چو بر بام تو باشد مرغ را راه * مرا گر بالوپر بودى چه بودى
ز خواجو سيم و زر دارى تمنّا * گر او را سيم و زر بودى چه بودى
845 [ اى شمع چگل دوش در ايوان كه بودى ]
ح
اى شمع چگل دوش در ايوان كه بودى * وى سرو روان دى به گلستان كه بودى
وى آيت رحمت كه كست شرح نداند * كى بود نزول تو و در شان كه بودى
چون صبح برآمد بسر بام كه رفتى * چون شام درآمد به شبستان كه بودى