تخطي إلى المحتوى الرئيسي

غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى ) — صفحة 391

مساهمون:

ص٣٩١
كين بر كه كشيدى و كمان بر كه گشادى * قلب كه شكستى و بميدان كه بودى اى كام روانم لب چون آب حياتت * در ظلمت شب چشمهء حيوان كه بودى ديشب كه مرا جان‌ودل از داغ تو مىسوخت * آرام دل و آرزوى جان كه بودى بر طرف چمن بلبل خوش‌خوان كه گشتى * در صحن گلستان گل خندان كه بودى تا از دل‌وجان زان تو گشتيم چو خواجو * آخر بنگويى كه تو خود زان كه بودى

846 [ هيچ شكّر چو آن دهان ديدى ]

س
هيچ شكّر چو آن دهان ديدى * هيچ تنگ شكر چنان ديدى آن زمانت كه در كنار آمد * جز كمر هيچ در ميان ديدى در چمن همچو شمع مجلس ما * طوطئى آتشين زبان ديدى راستى را شمائل قد او * هيچ در سرو بوستان ديدى دلرباتر ز زلف و عارض او * شاخ سنبل بر ارغوان ديدى در فغانم ز دست قاتل خويش * كشته را هيچ در فغان ديدى همچو غرقاب عشق او خواجو * هيچ درياى بيكران ديدى

847 [ چه خوش باشد دمى با دوستدارى ]

ح
چه خوش باشد دمى با دوستدارى * نشسته در ميان لاله‌زارى اگر نبود نسيم زلف خوبان * نرويد گلبنى بر جويبارى و گر سوداى گل‌رويان نباشد * نخواند بلبلى بر شاخسارى كنارم زان از آب ديده درياست * كه هجران را نمىبينم كنارى خيالى گشتم از عشقش و ليكن * ندارم جز خيالش رازدارى فراق جان ز تن آن لحظه باشد * كه يارى دور مىماند ز يارى نشايد گفت خواجو پيش هركس * غم عشقش مگر با غم‌گسارى