اگر چو مرغ بنالم تو همچو سرو ببالى * و گر چو ابر بگريم تو همچو غنچه بخندى
چو آيمت كه ببينم مرا ز كوى برانى * چو خواهمت كه درآيم درم به روى ببندى
توقعست كه از بنده سايه باز نگيرى * ولى ترا چه غم از ذرّه كآفتاب بلندى
پيادگان جگرخسته رنج باديه دانند * تو خستگى چه شناسى كه بر فراز سمندى
از آن ملايم طبعى كه ما تنيم و تو جانى * وزان موافق مائى كه ما نئيم و تو قندى
به حال خود بگذار اى مقيم صومعه ما را * تو و عبادت و عرفان و ما و مستى و رندى
ز من مپرس كه خواجو چگونه صيد فتادى * تو حال قيد چه دانى كه بىخبر ز كمندى
842 [ كجا بازآيد آن مرغى كه با من همقفس بودى ]
س
كجا بازآيد آن مرغى كه با من همقفس بودى * گهى فريادخوان گشتى گهم فريادرس بودى
از آن ترسم كه صيّادى به مكرش صيد گرداند * كه او پرواز نتواند كه دائم در قفس بودى
نمىدانم كه بر برج كه امشب آشيان دارد * به دام آوردمى او را مرا گر زانكه كس بودى
چنان سرمست مىگشتم ز آوازش كه در شبها * كه ياد آوردى از شحنه كرا بيم از عسس بودى
چه مرغى بلبل آوازى چه بلبل باز پروازى * كه اين عنقاى زرّينبال پيشش چون مگس بودى
بگويم روشنت ماهى سرير حسن را شاهى * كه سرو ار راست مىخواهى بر بالاش خس بودى
بجان گر دسترس بودى اسير قيد محنت را * روان در پاى شبرنگش فشاندن يكنفس بودى
درين وادى چه به بودى ز آه و ناله و زارى * اگر خورشيد هودج را غم از بانگ جرس بودى
گلندامى طلب خواجو كه در خلوتگه رامين * اگر هرگز نبودى گل جمال ويس بس بودى