تخطي إلى المحتوى الرئيسي

غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى ) — صفحة 383

مساهمون:

ص٣٨٣

829 [ ز زلف و روى تو خواهم شبى و مهتابى ]

ح
ز زلف و روى تو خواهم شبى و مهتابى * كه با لب تو حكايت كنم ز هر بابى خيال روى تو چون جز بخواب نتوان ديد * شب فراق دريغا اگر بود خوابى كنون كه تشنه بمرديم و جان به حلق رسيد * به راه باديه ما را كه مىدهد آبى هنوز تشنهء آن لعل آبدار توام * ز چشمم ار چه ز سر برگذشت سيلابى اگرچه پيش كسانى خلاف امكانست * كه تشنه جان بلب آرد ميان غرقابى معيّنست كزين ورطه جان برون نبرم * كه نيست بحر غمم را بديده پايانى ز شوق نرگس مستت خطيب جامع شهر * چو چشم شوخ تو مستست پيش محرابى رموز حالت مجذوب را چه كشف كند * كسى كه او متعلّق نشد به قلّابى بيا كه خون دل از سر گذشت خواجو را * مگر بدست كند از لب تو عنّابى

830 [ بيار اى لعبت ساقى شرابى ]

س
بيار اى لعبت ساقى شرابى * بساز اى مطرب مجلس ربابى چو دور عشرت و جامست بشتاب * كه هردم مىكند دوران شتابى دل پرخون من چندان نماندست * كه بتوان كرد مستى را كبابى خوشا آن صبحدم كز مطلع جام * برآيد هر زمانى آفتابى الا اى باده‌پيمايان سرمست * به مخمورى دهيد آخر شرابى گرم از تشنگى جان بر لب آيد * مگر چشمم چكاند بر لب آبى شد از باران اشك و بادهء شوق * دلم ويرانى و جانم خرابى مگر بستست جادوى تو خوابم * كه شبها شد كه محتاجم بخوابى چرا بايد كه خواجو از تو يك روز * سلامى را نمىيابد جوابى

831 [ زهى اشكم ز شوق لعل ميگون تو عنّابى ]

ش
زهى اشكم ز شوق لعل ميگون تو عنّابى * مرا درياب و آب چشم خون‌افشان كه دُر يا بى