من كرده دل صدرنشين را سوى بحرين * با قافلهء خون ز ره ديده روانه
جامى مى دوشينه به من داد و مرا گفت * خوش باش زمانى و مكن ياد زمانه
دوران همه در دست و تو در حسرت درمان * عالم همه دامست و تو در فكرت دانه
حيفست تو در باديه وز بيم حرامى * بىوصل حرم مرده و حج بر در خانه
خواجو سخن از كعبه و بتخانه چه گوئى * خاموش كه اين جمله فسونست و فسانه
رو عارف خود باش كه در عالم معنى * مقصود توئى كعبه و بتخانه بهانه
823 [ پرواز كن اى مرغ و بگلزار فرود آى ]
ش
پرواز كن اى مرغ و بگلزار فرود آى * ور اهل دلى بر در دلدار فرود آى
ور مىطلبى خون دل خستهء فرهاد * چون كبك هوا گير و به كهسار فرود آى
اى باد صبا بهر دل خستهء ياران * يارى كن و در بندگى يار فرود آى
در سايهء ايوانش اگر راه نيابى * خورشيد صفت بر دروديوار فرود آى
ور پرتو خورشيد رخش تاب نيارى * در سايهء آن زلف سيهكار فرود آى
چون بر سر آبست ترا منزل مألوف * بر چشمهء چشم من خونخوار فرود آى
از كفر سر زلف بتان گر خبرت هست * مؤمن شو و در حلقهء كفّار فرود آى
از صومعه بيرون شو و از زاويه بگذر * وانگاه بيا بر در خمّار فرود آى
خواهى كه رسانى بفلك رايت منصور * با سِرّ انا الحق به سر دار فرود آى
اى آنكه طبيب دل پرحسرت مائى * از بهر خدا بر سر بيمار فرود آى
خواجو اگر از بهر دواى دل مجروح * دارو طلبى بر در عطّار فرود آى
824 [ باز هرچند كه در دست شهان دارد جاى ]
ش
باز هرچند كه در دست شهان دارد جاى * نيست در سايهاش آن يمن كه در پرّ هماى
هركه زين گنبد گردنده كنارى نگرفت * چون مه نو به همه شهر شد انگشتنماى
اى كه امروز ممالك به تو آراسته است * ملك را چون تو به يادست بسى ملكآراى
هر كفى خاك كه بر عرصهء دشتى بينى * رخ ماهى بود و فرق شهى عالى راى
بشد و ملكت باقى به خدا باز گذاشت * آنكه مىگفت منم بر ملكان بارخداى
گر تو خواهى كه شهان تاج سرت گردانند * كار درويش چو خلخال ميفكن در پاى