تخطي إلى المحتوى الرئيسي

غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى ) — صفحة 378

مساهمون:

ص٣٧٨

818 [ ترك من هر لحظه گيرد با من از سر خرخشه ]

ش
ترك من هر لحظه گيرد با من از سر خرخشه * زلف كج‌طبعش كشد هر ساعتم در خرخشه مىكشد هر لحظه ابرويش كمان بر آفتاب * كى كند هر حاجبى با شاه خاور خرخشه اى مسلمانان اگر چشمش خورد خون دلم * چون توانم كرد با آن ترك كافر خرخشه هردم آن جادوى تيرانداز شوخ تركتاز * گيرد از سر با من دلخسته ديگر خرخشه هرچه افزون‌تر كنم با آن صنم بيچارگى * او ز بىمهرى كند با من فزون‌تر خرخشه راستى را در چمن هردم به پشتى قدش * مىكند باد صبا با شاخ عرعر خرخشه عيب نبود چون مدام از بادهء دورم خراب * گر كنم يك روز با چرخ بداختر خرخشه چشمم از بهر چه ريزد خون دل بر بوى اشك * كى كند دريا ز بهر لؤلئى تر خرخشه همچو خواجو بندهء هندوى او گشتم و ليك * دارد آن ترك ختا با بنده در سر خرخشه

819 [ پرىرخا منه از دست يك‌زمان شيشه ]

ش
پرىرخا منه از دست يك‌زمان شيشه * قرابه پر كن و در گردش آر آن شيشه كنون كه پرد ، سرا زهره است و ساقى ماه * شراب چشمهء خورشيد و آسمان شيشه خوشا ميان گلستان و جام مى بر كف * كنار پرگل و نسرين و در ميان شيشه مرا چو شيشهء مى دستگير خواهد بود * بده بدست من اى ماه دل‌ستان شيشه روان خسته‌ام از آتش خمار بسوخت * بيا و پر كن از آن آتش روان شيشه شدم سبك‌دل و گردد ز تيزى و گرمى * برين سبك‌دل ديوانه سر گران شيشه بيا كه اين دل مجروح ممتحن زده است * به ياد لعل تو بر سنگ امتحان شيشه دل شكسته برم تحفه پيش چشم خوشت * اگرچه كس نبرد پيش ناتوان شيشه ز شوق آن لب چون ناردان كنم هردم * ز خون ديده پر از آب ناردان شيشه بر آستان كه بسى خستگان نازك‌دل * شكسته‌اند برين خاك آستان شيشه لب تو آب شد و جان بيدلان آتش * غم تو كوه و دل تنگ عاشقان شيشه مطيّه سست و همه راه سنگ و صاعقه سخت * كريوه بر گذر و بار كاروان شيشه ترا كه شيشهء مى داد و مىدهد خواجو * برو بمجلس مستان و مىستان شيشه چو شيشه گر لبت از تاب سينه جوشيدست * مدار بىلب جوشيده يك‌زمان شيشه