تخطي إلى المحتوى الرئيسي

غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى ) — صفحة 377

مساهمون:

ص٣٧٧
چو شد غلام تو خواجو قبول خويشش خوان * كه ملك دل به تو دادست و عشق بخريده

816 [ بساز چارهء اين دردمند بيچاره ]

ح
بساز چارهء اين دردمند بيچاره * كه دارد از غم هجرت دلى به صد پاره چگونه تاب تجلّى عشقت آرد دل * چو تاب مهر تحمّل نمىكند خاره دلم چو خيل خيال تو دررسد با خون * به بام ديده برآيد روان به نظّاره مرا جگر مخور اكنون كه سوختى جگرم * كه بىتو هست مرا خود دلى جگرخواره حجاب روز مكن زلف را چو مىدانى * كه هست جعد تو هر تار ازو شبى تاره بجاى گوهر وصل تو وجه سيم و زرم * سرشك مردم چشمست و رنگ رخساره دلم ببوى تو بر باد رفت و مىبينيم * كه در هوا طيران مىكند چو طيّاره ضرورتست به بيچارگى رضا دادن * چو نيست از رخ آن ماه مهربان چاره مراد خواجو ازو اتّصال روحانيست * نه همچو بىخبران حظّ نفس امّاره

817 [ برآمد ما هم از ميدان سواره ]

ح
برآمد ما هم از ميدان سواره * ز عنبر طوق و از زر كرده ياره گرفته از ميان ما كنارى * ولى ما غرقهء خون بر كناره شود در گردن جانم سلاسل * خيال زلف او شبهاى تاره برويم گر بخندد چرخ گويد * مگر در روز مىبينيم ستاره چو در خاكم نهند از گوشهء چشم * كنم در گوشهء چشمش نظاره تعالى اللّه چنان زيبانگارى * برش چون سيم و دل چون سنگ‌خاره چو در طرف كمربند تو بينم * ز چشم من بيفتد لعل پاره وضو سازم به آب چشم و هردم * كنم بر خاك كويت استخاره اگر عشقت بريزد خون خواجو * بجز بيچارگى با او چه چاره