چو شد غلام تو خواجو قبول خويشش خوان * كه ملك دل به تو دادست و عشق بخريده
816 [ بساز چارهء اين دردمند بيچاره ]
ح
بساز چارهء اين دردمند بيچاره * كه دارد از غم هجرت دلى به صد پاره
چگونه تاب تجلّى عشقت آرد دل * چو تاب مهر تحمّل نمىكند خاره
دلم چو خيل خيال تو دررسد با خون * به بام ديده برآيد روان به نظّاره
مرا جگر مخور اكنون كه سوختى جگرم * كه بىتو هست مرا خود دلى جگرخواره
حجاب روز مكن زلف را چو مىدانى * كه هست جعد تو هر تار ازو شبى تاره
بجاى گوهر وصل تو وجه سيم و زرم * سرشك مردم چشمست و رنگ رخساره
دلم ببوى تو بر باد رفت و مىبينيم * كه در هوا طيران مىكند چو طيّاره
ضرورتست به بيچارگى رضا دادن * چو نيست از رخ آن ماه مهربان چاره
مراد خواجو ازو اتّصال روحانيست * نه همچو بىخبران حظّ نفس امّاره
817 [ برآمد ما هم از ميدان سواره ]
ح
برآمد ما هم از ميدان سواره * ز عنبر طوق و از زر كرده ياره
گرفته از ميان ما كنارى * ولى ما غرقهء خون بر كناره
شود در گردن جانم سلاسل * خيال زلف او شبهاى تاره
برويم گر بخندد چرخ گويد * مگر در روز مىبينيم ستاره
چو در خاكم نهند از گوشهء چشم * كنم در گوشهء چشمش نظاره
تعالى اللّه چنان زيبانگارى * برش چون سيم و دل چون سنگخاره
چو در طرف كمربند تو بينم * ز چشم من بيفتد لعل پاره
وضو سازم به آب چشم و هردم * كنم بر خاك كويت استخاره
اگر عشقت بريزد خون خواجو * بجز بيچارگى با او چه چاره