ز دست چشم خونافشان ز سر بگذشت سيلابم * ببين آخر كه خواجو را چه مىآرد بسر ديده
814 [ زهى ربوده خيال تو خوابم از ديده ]
ح
زهى ربوده خيال تو خوابم از ديده * گشوده آتش مهر تو آبم از ديده
فروغ روى تو تا ديدهام ز زير نقاب * نمىرود همه شب آفتابم از ديده
چو رنگ و بوى گل و سنبل تو كردم ياد * گلم زياد برفت و گلابم از ديده
شب دراز ندانم دو چشم جادويت * چه سحر كرد كه بربود خوابم از ديده
ز دست ديده و دل در عذاب مىبودم * چو دل نماند كنون در عذابم از ديده
ندانم از من بيدل چه ديد مردم چشم * كه ريخت خون دل درد يابم از ديده
بديده ديدهء خونريزم ار بريزد خون * چو در دو ديده توئى رخ نتابم از ديده
چه كيمياست غمت كز خواص او خيزد * زرم ز چهره و سيم مذابم از ديده
بشد چو لعل تو بگشود درج لؤلؤ را * گهر ز خاطر و درّ خوشابم از ديده
گهى كه جام صبوحى كشم بود حاصل * كبابم از دل ريش و شرابم از ديده
حديث لعل تو خواجو چو در ميان آورد * فتاد دانهء ياقوت نابم از ديده
815 [ زهى جمال تو خورشيد مشرق ديده ]
س
زهى جمال تو خورشيد مشرق ديده * به تنگى دهنت هيچ ديدهء ناديده
سواد خطّ تو ديباچه صحيفهء دل * هلال ابروى تو طاق منظر ديده
مهجبين تو بر آفتاب طعنه زده * گل عذار تو بر برگ لاله خنديده
ز شور زلف تو در شب نمىتوانم خفت * ز دست فكر پريشان و خواب شوريده
اگر به هيچ نگيرى مرا نيرزم هيچ * و گر پسند تو گردم شوم پسنديده
تو خامهء دو زبان بين كه حال درد فراق * چگونه شرح دهد با زبان ببريده
چو من كه ديد زبان بستهاى و گاه خطاب * سخنورى زنى كلك برتراشيده
گهى كه وصف سر زلف دلكشت گويم * شود زبان من دلشكسته پيچيده
از آن سياه شد آن زلف مشكبار كه هست * به چين فتاده و بر آفتاب گرديده
به ديدهء تو كه آن دم كه زير خاك شوم * شوم نظاره گرديدهء تو دزديده