تخطي إلى المحتوى الرئيسي

غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى ) — صفحة 376

مساهمون:

ص٣٧٦
ز دست چشم خون‌افشان ز سر بگذشت سيلابم * ببين آخر كه خواجو را چه مىآرد بسر ديده

814 [ زهى ربوده خيال تو خوابم از ديده ]

ح
زهى ربوده خيال تو خوابم از ديده * گشوده آتش مهر تو آبم از ديده فروغ روى تو تا ديده‌ام ز زير نقاب * نمىرود همه شب آفتابم از ديده چو رنگ و بوى گل و سنبل تو كردم ياد * گلم زياد برفت و گلابم از ديده شب دراز ندانم دو چشم جادويت * چه سحر كرد كه بربود خوابم از ديده ز دست ديده و دل در عذاب مىبودم * چو دل نماند كنون در عذابم از ديده ندانم از من بيدل چه ديد مردم چشم * كه ريخت خون دل درد يابم از ديده بديده ديدهء خون‌ريزم ار بريزد خون * چو در دو ديده توئى رخ نتابم از ديده چه كيمياست غمت كز خواص او خيزد * زرم ز چهره و سيم مذابم از ديده بشد چو لعل تو بگشود درج لؤلؤ را * گهر ز خاطر و درّ خوشابم از ديده گهى كه جام صبوحى كشم بود حاصل * كبابم از دل ريش و شرابم از ديده حديث لعل تو خواجو چو در ميان آورد * فتاد دانهء ياقوت نابم از ديده

815 [ زهى جمال تو خورشيد مشرق ديده ]

س
زهى جمال تو خورشيد مشرق ديده * به تنگى دهنت هيچ ديدهء ناديده سواد خطّ تو ديباچه صحيفهء دل * هلال ابروى تو طاق منظر ديده مه‌جبين تو بر آفتاب طعنه زده * گل عذار تو بر برگ لاله خنديده ز شور زلف تو در شب نمىتوانم خفت * ز دست فكر پريشان و خواب شوريده اگر به هيچ نگيرى مرا نيرزم هيچ * و گر پسند تو گردم شوم پسنديده تو خامهء دو زبان بين كه حال درد فراق * چگونه شرح دهد با زبان ببريده چو من كه ديد زبان بسته‌اى و گاه خطاب * سخنورى زنى كلك برتراشيده گهى كه وصف سر زلف دلكشت گويم * شود زبان من دل‌شكسته پيچيده از آن سياه شد آن زلف مشكبار كه هست * به چين فتاده و بر آفتاب گرديده به ديدهء تو كه آن دم كه زير خاك شوم * شوم نظاره گرديدهء تو دزديده